در جهان سیاستِ قرن بیستویکم، فاصلهای عمیق بین «داشتن قدرت و نمایش قدرت» بهوجود آمده است. بسیاری از بازیگران سیاسی به ابزارهای گستردهٔ حکمرانی مسلح هستند. از ارتشهای بزرگ بهره میبرند، بودجههای هنگفت دارند و اختیاراتی وسیع، اما در میدان رسانه از اقناع افکار عمومی ناتواناند. در مقابل، برخی سیاستمداران حتی در شرایط ضعف ساختاری یا بیان خود، بازهم میتوانند صرفاً با بهرهگیری هوشمندانه از رسانههای نوین، تصویری مقتدر و مسلط از خود بسازند. دونالد ترامپ نمونهٔ آزمایشگاهی این دگرگونی است. سیاستمداری که قدرت سیاسی خود را از پردهٔ بروکراسی به صحنهٔ روایت منتقل کرده و ثابت کرده که در عصر شبکههای اجتماعی، یک جمله در یک صفحهٔ چنداینچی دیجیتال میتواند بیشتر از یک بیانیهٔ رسمی وزارت خارجه اثر بگذارد.
این یادداشت به قلم سامان مطلبی، کارشناس ارشد حقوق بینالملل و پژوهشگر حوزهٔ فضای مجازی، و محمدحسین خادمالحسینی، کارشناس ارشد علوم ارتباطات و فعال حوزهٔ رسانه، نوشته شده است.
روش پژوهش و مبنای تحلیل دادهها
این یادداشت بر پایهٔ رویکردی کیفی و تحلیلی و با اتکا به بررسی محتوای پیامهای منتشرشده از سوی دونالد ترامپ و دیگر بازیگران سیاسی در شبکههای اجتماعی، بهویژه تروثسوشال و ایکس، تدوین شده است. دادههای مورد استفاده از منابع معتبر انگلیسیزبان، از جمله وبسایتهای تخصصی دادهسنجی، پژوهشهای دانشگاهی و گزارشهای اندیشکدهها گردآوری شدهاند. در این فرایند، مؤلفههایی مانند حجم و تواتر انتشار پیامها، موضوعات محوری، لحن و ادبیات، شیوههای تهدید و پیشنهاد مذاکره، الگوهای روایتسازی و نحوهٔ صورتبندی رقبا بررسی شدهاند.
در بخش مربوط به رابطهٔ پیامهای سیاسی و واکنش بازارها، پیامها بر اساس دستههایی از پیش تعریفشده، از جمله تهدید، تشدید رسمی تنش، نشانههای اولیهٔ سازش و توافق قطعی، دستهبندی و با تحولات همزمان و واکنشهای مشاهدهشده در بازارهای مالی و نفت مقایسه شدهاند. هدف از این مقایسه، شناسایی الگوهای تکرارشونده و بررسی تغییرات احتمالی در میزان اثرگذاری پیامها در طول زمان بوده است.
یافتههای این بررسی در چارچوب تحلیل محتوای کیفی و مقایسهٔ الگوهای رفتاری تفسیر شدهاند. بااینحال، نتایج را باید در محدودهٔ دادههای گردآوریشده و چارچوب تحلیلی پژوهش ارزیابی کرد. همزمانی انتشار پیامها با نوسانات بازار، بهتنهایی اثباتکنندهٔ رابطهٔ علّی میان آنها نیست؛ ازاینرو، تحلیل حاضر بیش از آنکه مدعی اثبات قطعی رابطهٔ علت و معلولی باشد، بر شناسایی الگوهای ارتباطی و بررسی قرائن مربوط به اثرگذاری آنها تمرکز دارد. ارجاعات و منابع تفصیلی پژوهش نیز در نسخهٔ کامل تحقیق ارائه شدهاند.
بازیگری که میداند دوربین کجاست
ترامپ، بسیار بیشتر از آنکه رئیسجمهور خوبی باشد، شومن و بازیگر خوبی است. این توانایی، امکان دیده شدن هرچه بیشتر اقدامات، رفتارها و واکنشهای او در بین تودهٔ مردم را مهیا میکند. در دنیای سینما، به موقعیتی در آن هنرپیشه در ایفای نقش خود افراط میکند و احساسات خود را بیش از حد معمول و اغراقآمیز بروز میدهد، اوراکت (Overact) میگویند و به بازیای که بهجای ظرافت، بر غلو احساسات تکیه دارد؛ اوراکتینگ. توصیفی دقیق از رفتار ترامپ در فضای مجازی.
سبک رفتاری او با اغراق، حمله به رقبا، خودستایی، استفاده از حروف بزرگ برای القای تحکم، شعارهای کوتاه و انتشار تصاویر جنجالی شناخته میشود؛ مجموعهای از شگردها که به نظر میرسد یک هدف اصلی را دنبال میکنند:
«جلب توجه و نگهداشتن هواداران در تبوتاب دائمی احساسات»
این نه یک رفتار احساسی و هیجانی که نوعی اوراکت سیاسیِ حسابشده و با برنامه است که تا حد قابلتوجهی به پوپولیسم مجازی مماس میشود. ترامپ صرفاً یک رئیسجمهور نیست؛ او یک پرفورمر سیاسی است که راه رفتن، دعوا کردن، توییت زدن و حتی جنجالهایش بخشی از یک اجرای طولانی هستند. تفاوت او با بسیاری از سیاستمداران همنسل خود این نیست که از آنها بهتر است؛ تفاوت این است که یکی قواعد نمایش را فهمیده و دیگری هنوز در منطق ارتباطات بروکراتیک گیر کرده است.
اقتصاد توجه؛ کمیابترین منبع سیاسی قرن
سابق بر این اگر بنا بود منبعی ارزشمند برای سیاستورزی و سیاستمداران برشماریم، بیشک به سراغ اطلاعات و پول میرفتیم. اما امروز، در عصری که هر ثانیه مغز مخاطب با هزاران پیام مرتبط و نامرتبط بمباران میشود، کمیابترین منبع «توجه» است. الگوریتمها جذابترین و هیجانیترین محتواها را به شکل لقمهای لذیذ و آماده فراهم میکنند و به خورد مخاطب میدهند، چیزی که دقیقاً هورمون توجه را در ما تحریک کند. ترامپ، پیش از ورود به سیاست، سالها در دنیای تلویزیون حضور داشت و آموخته بود که در اقتصاد توجه، مهم نیست همه با تو موافق باشند؛ مهم این است که نتوانند چشم از تو بردارند. عمدهٔ سیاستمداران تلاش میکنند مورد پسند همه باشند؛ ترامپ تلاش میکند مورد توجه و نقل محافل همه باشد. در منطق رسانههای سنتی، جنجال هزینه داشت؛ در منطق شبکههای اجتماعی، جنجال اغلب به دیدهشدن بیشتر میانجامد. لایک، کامنت، بازنشر و حتی دعوای زیر یک پست، همگی برای الگوریتم نشانه موفقیتاند؛ برای ترامپ، فراموش شدن خطرناکتر از مورد انتقاد قرار گرفتن است.
الگوهایی که تکرار میشوند
دشمن همیشگی: در دنیای رسانهای ترامپ ، نیاز همیشگی به دشمن برای چینش مهرههای نمایش احساس میشود. ایران، چین، رسانههای جریان چپ، نخبگان دموکرات، مهاجران، دستگاه قضایی فدرال و… مهرههایی هستند که طی این سالیان ابزار چینش بازی شطرنج ترامپ بودهاند. سیاست در جهانبینی او یک میدان جنگ است، نه فرایند اداری؛ دشمن، سوخت دائمی این نبرد است و احساس فوریت را زنده نگه میدارد.
شخصیسازی همهچیز: در گفتمان رسانهای ترامپ، حتی مسائل کاملاً ساختاری هم شخصی میشوند. در پروندهٔ ایران، بهجای توضیح دربارهٔ سیاست کلان آمریکا، تأکید میکند: تا زمانیکه من هستم، ایران به ماجراجوییاش ادامه نمیدهد؛ خیلی زود پروندهٔ هستهای ایران بسته میشود، چون من نمیخواهم این پرونده بر دوش بقیه بیفتد. من شبیه جو خوابآلود نیستم! سیاست در این مدل به یک درام شخصیتمحور تبدیل میشود که قهرمانش همیشه یک نفر است.
لیبلزنی: ترامپ کمتر با استدلال طولانی به جنگ رقبا میرود؛ برای آنها برچسب میسازد. به این عناوین پرتکرار دقت کنید، هرکدام را احتمالا چندین و چند بار در گفتمان رئیسجمهور ایالات متحده شنیده باشیم: جو خوابآلود، رسانههای دروغگو چپ افراطی، حاکمان دیوانه ایران و… میدانیم که وقتی برچسبی بارها تکرار شود، مخاطب کل موضوع را از همان دریچه میبیند؛ در تحلیل گفتمان به این رفتار «قاببندی شناختی» میگویند.
گلدرشت و اغراقآمیز بنویس: واژههایی مانند «Greatest»، «Disaster»، «Total Failure» و «Historic». برای ترامپ جهان خاکستری نیست؛ یا پیروزی مطلق است یا شکست کامل.
بحرانهای خودساخته: ترامپ اغلب به بحرانهای موجود واکنش نشان نمیدهد، بلکه خود با طرح موضوعات جنجالی یا اتخاذ مواضعی بحثبرانگیز، بحران تازهای ایجاد میکند تا دوباره به کانون توجه رسانهها بازگردد. حتی اگر رویدادی مهم در گوشهای دیگر از جهان رخ دهد و ارتباط مستقیمی با ایالات متحده نداشته باشد، ممکن است با انتشار پیامی تازه، انجام مصاحبهای جنجالی یا دامنزدن به حاشیهای جدید، توجه رسانهها را بار دیگر به سوی خود جلب کند. این راهبرد در مطالعات رسانهای با مفهوم «تسلط بر دستورکار» شناخته میشود.
پیروز ابدی: در روایت ترامپ، جایی برای شکست وجود ندارد؛ چه توافقی حاصل شود و چه تنشها ادامه پیدا کنند، او خود را پیروز ماجرا معرفی میکند. نتیجهٔ نهایی تقابل با ایران هرچه باشد، ترامپ میتواند آن را در چارچوب روایت مطلوب خود بازتعریف کند. در صورت دستیابی به توافق، خود را رئیسجمهوری معرفی خواهد کرد که توانسته یکی از بزرگترین توافقهای تاریخی را رقم بزند؛ و اگر جنگ ادامه یابد، ممکن است تصمیم خود را اقدامی قاطع و عملگرایانه برای حلوفصل چالشی جلوه دهد که دیگران از مواجهه با آن پرهیز کردهاند. در هر دو سناریو، او میکوشد نقش قهرمان داستان را برای خود حفظ کند.
ایران: تهدید و پیشنهاد در یک نفس
پروندهٔ ایران شفافترین نمونهٔ این معماری روایی است، بهویژه پس از آغاز جنگ مستقیم آمریکا-اسرائیل با ایران در اوایل ۲۰۲۶ که تبدیل یه یکی از مهمترین محورهای سیاسی دوران ریاست ترامپ بر کاخ سفید گردید. طبق تحلیل دادهای از پستهای تروثسوشال او، تنها در بازهٔ ششماههٔ ۲۸ فوریه تا ۲۵ اوت ۲۰۲۶ دستکم ۴۱۸۹ پست منتشر شده (میانگین ۲۴ پست در روز)؛ از این میان ۳۱۹ پست مستقیماً به ایران اختصاص داشته، یعنی بهطور میانگین هر ۱۴ ساعت یک پست دربارهٔ ایران. واژهٔ ایران بیش از ۵۱۰ بار تکرار شده، درحالیکه مواردی مثل نام خود او (که با عناوینی چون President DJT ذکر میشود) ۲۲۱ بار بهکار رفته، بیشتر از «تنگهٔ هرمز»، «سلاح هستهای» و «اسرائیل». رویهمرفته، این نشانهٔ روشنی از همان الگوی شخصیسازی همهچیز است که ترامپ در آن تبحر دارد.
آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکند، ترکیب همزمان تهدید و امید به توافق است. از یک سو هشدار به پیامدهای شدید، نابودی کل ساختار و نظام و از سوی دیگر ادعای باز بودن راه توافق و بازگشت شکوهمندانه به عرصههای بینالمللی. این دوگانه او را همزمان در نقش مذاکرهکننده و تهدیدکننده قرار میدهد. حتی در بحبوحهٔ جنگ، در کنار پیامهای تهدیدآمیز، پستهایی دربارهٔ پروژههای ساختمانی کاخ سفید یا ادعاهای تقلب انتخاباتی هم میگذاشت. گویی جنگ فقط یکی از چند کانال موازی توجه اوست. مخاطب اصلی این پیامها معمولاً افکار عمومی آمریکا و پایگاه سیاسی خودش است، نه صرفا حاکمیت ایران؛ کارکردشان بیشتر نمایشی است تا دیپلماتیک و میتواند بعد از مدتی کارایی خود را از دست بدهد.
پوکرباز
راهبرد ترامپ را میتوان با منطق بازی پوکر توضیح داد: بازیکنی که حریفش نمیداند دست او واقعاً قوی است یا صرفاً بلوف میزند. این ابهام در مراحل نخست بازی میتواند مؤثر باشد، اما با تکرار بازی، الگوی رفتاری بازیکن برای حریف آشکار میشود و تصمیمهای او بیش از آنکه بر اساس میزان شرطبندی، بر پایهٔ سابقهٔ رفتارش گرفته میشوند. اولتیماتومهای مکرر ترامپ دربارهٔ ایران که بارها به تعویق افتادهاند، میتوانند بهتدریج از اعتبار تهدیدهای او بکاهند و طرف مقابل را به این نتیجه برسانند که همیشه قرار نیست تهدیدها عملی شوند. بلوفزدن تا زمانی کارآمد است که حریف نتواند آن را تشخیص دهد؛ اما وقتی این الگو بارها تکرار شود، حفظ ابهام دشوارتر خواهد شد و بازیکن سرانجام ناچار میشود با اقدام واقعی، اعتبار ادعاهایش را نشان دهد.
بازارها بازی را بلد میشوند
برای توضیح این افت اثرگذاری میتوان به دو مفهوم اشاره کرد: «اعتبار سیگنال» در نظریههای ارتباطات و اقتصاد و «عادتواری» (Habituation) در روانشناسی. عادتواری به کاهش تدریجی واکنش به محرکی گفته میشود که بارها تکرار شده است. در عرصهٔ سیاست و بازارهای مالی نیز تکرار تهدیدها، بهویژه زمانی که به اقدام عملی منجر نمیشوند، ممکن است از شدت واکنش مخاطبان بکاهد و اعتبار تهدیدهای بعدی را زیر سؤال ببرد.
بخشی از رفتار بازارها در برابر تهدیدهای تعرفهای دونالد ترامپ در سال ۲۰۲۵ با همین الگو توضیح داده شد. در مه ۲۰۲۵، رابرت آرمسترانگ، ستوننویس فایننشالتایمز، اصطلاح «TACO» را رواج داد؛ سرواژهای از عبارت انگلیسی «Trump Always Chickens Out» به معنای «ترامپ همیشه جا میزند» یا «ترامپ هر بار در لحظهٔ آخر عقب میکشد». این تعبیر طعنهآمیز به الگویی اشاره داشت که در آن ترامپ ابتدا تهدیدهای شدید تعرفهای مطرح میکرد، سپس با افت و ریزش در بازارها روبهرو میشد و در نهایت از مواضع خود عقبنشینی میکرد یا اجرای تصمیمهایش را به تعویق میانداخت. در ادبیات بازار، «TACO Tuesday» یا «سهشنبههای تاکو» نیز بهصورت کنایهای برای اشاره به سهشنبههایی به کار رفت که معاملهگران انتظار داشتند ترامپ از تهدیدهای خود عقبنشینی کند؛ تعبیری که با نام غذای مکزیکی «تاکو» بازی زبانی میکند و بهنوعی یادآور تکرارپذیری این الگو است.
این الگو البته به معنای آن نیست که هر تهدید تکرارشوندهای الزاماً بیاثر میشود یا واکنش بازارها را میتوان صرفاً به یک عامل نسبت داد. اعتبار تهدید، میزان باورپذیری اقدام عملی و شرایط اقتصادی و سیاسی هر مقطع، همگی در شکلگیری واکنشها نقش دارند. از این منظر، مسئلهٔ اصلی برای تحلیل رفتار رسانهای ترامپ آن است که تکرار یک شگرد ارتباطی تا چه اندازه میتواند بدون تغییر در پیامدهای واقعی، همچنان مخاطبان و بازارها را تحت تأثیر قرار دهد.
نکتهٔ کلیدی از منظر ارتباطات این است که به گفتهٔ برخی تحلیلگران بازار، واکنش منفی بازارها به هر موج تازه از تنش، بهتدریج کمدامنهتر از موج قبلی شده است. این وضعیت را میتوان به سریال ترسناکی تشبیه کرد که به فصل پنجم خود رسیده است: هنوز عناصر هیجانانگیز داستان پابرجاست، اما مخاطب دیگر با هر صحنه از جا نمیپرد. این همان الگویی است که در استعارهٔ پوکر نیز به آن اشاره شد؛ با یک تفاوت مهم.
در اینجا، حریف یک دولت رقیب نیست، بلکه میلیونها معاملهگر در سراسر جهاناند که بهمرور الگویی تکرارشونده از رفتار را شناسایی کردهاند و آن را در تصمیمهای معاملاتی و قیمتگذاری داراییها لحاظ میکنند. این روند نشان میدهد که استفادهٔ مکرر و بیشازحد از یک ابزار ارتباطی، بدون تغییر متناسب در پیامدهای واقعی، میتواند بهتدریج از اثرگذاری آن بکاهد؛ حتی اگر این ابزار در ابتدا توجه گستردهای جلب کرده باشد.
ترامپ و مهندسی چرخهٔ خبر
ترامپ بهطور همزمان در دو شبکهٔ اجتماعی فعال است. او در ایکس حدود ۱۱۱ میلیون دنبالکننده دارد و در تروثسوشال، پلتفرم اختصاصیاش، بیش از ۱۲ میلیون دنبالکننده. بااینحال، بخش قابلتوجهی از حواشی و اخبار مربوط به او و سیاستهای ایالات متحده، ابتدا در تروثسوشال و با زبانی نزدیک به گفتار شخصی او منتشر میشود. این ارقام از فعالیت او در دو لایهٔ متفاوت حکایت دارند: لایهٔ نخست، با دسترسی گستردهتر و جهانیتر، و لایهٔ دوم، با امکان کنترل مستقیمتر پیام و فاصلهگرفتن از سیاستهای مدیریت محتوای پلتفرمهای دیگر.
از نظر حجم انتشار محتوا نیز با الگویی پرتواتر روبهرو هستیم. میانگین معمول انتشار پیامهای ترامپ حدود ۱۷ پست در روز گزارش شده، اما در دورهٔ جنگ با ایران این رقم به حدود ۲۴ پست در روز رسیده و در برخی شبهای پرتنش از ۳۰ پست نیز فراتر رفته است. ویژگی محوری این الگو، کاهش وابستگی به رسانههای سنتی برای انتشار اولیهٔ پیام است: ترامپ پیام را مستقیماً در تروثسوشال منتشر میکند و رسانههای بزرگ پس از آن، به بازتاب و تحلیلش میپردازند. بهاینترتیب، چرخهای شکل میگیرد که در آن پیام ابتدا از کانال شخصی سیاستمدار منتشر میشود و سپس از طریق پوشش رسانهای به مخاطبان گستردهتری میرسد؛ مسیری متفاوت از الگوی رایج انتشار خبر در رسانههای کلاسیک.
اقتدار یا فرسایش؟
پرسش اصلی این نیست که ترامپ تا چه اندازه در جلب توجه موفق بوده است؛ شواهد و فضای رسانهای از موفقیت او در این زمینه حکایت دارند. پرسش مهمتر این است که آیا این الگو میتواند به اقتداری پایدار منجر شود یا در نهایت، به چرخهای فرساینده از آشوب ارتباطی دامن میزند؟
بررسی واکنش بازارهای مالی، از جمله بازار نفت، نشان میدهد که حتی تکنیکهای ارتباطی مؤثر نیز در صورت تکرار مداوم، بدون تغییر در پیامدهای واقعی و بدون توجه به شرایط هر موقعیت، ممکن است بهتدریج اثرگذاری خود را از دست بدهند. دوقطبیسازی و دشمنسازی مستمر میتوانند در کوتاهمدت به بسیج هواداران کمک کنند، اما تداوم آنها ممکن است در بلندمدت به اعتماد عمومی آسیب بزند؛ چه در داخل آمریکا، چه در میان فعالان بازار و چه در تعامل با طرفهایی که بهمرور الگوی رفتاری ترامپ را شناختهاند و خود را با آن تطبیق دادهاند.
با وجود تأثیر این سبک ارتباطی بر شکلدهی به تصویری متفاوت از ریاستجمهوری آمریکا، پایداری اثرگذاری آن در بلندمدت تضمینشده نیست. منطق حاکم بر این روند، همان منطقی است که در استعارهٔ پوکر و واکنش بازارها دیدیم: بلوف تکرارشونده، هرقدر در دستهای نخست مؤثر باشد، اگر بارها بدون پیامد متناسب تکرار شود، ممکن است بهتدریج اعتبار خود را از دست بدهد.







