شنبه 14 شهریور 1405
Picture of کیارش اقبالی
کیارش اقبالی
دبیر تحریریۀ مُصوّر
انتشار هم‌زمان چند ترجمهٔ فارسی از رمان تازهٔ هاروکی موراکامی، مجموعه‌ای از مسائل مهم‌تر را پیش روی ما می‌گذارد: مسئلهٔ اخلاق حرفه‌ای، اعتبارسنجی، شفافیت، نقش هوش مصنوعی، مسئولیت مترجم، اقتصاد بازار نشر و البته ماهیت ارتباط و ترجمه.

فهرست

دربارهٔ داستان کاهوی موراکامی، هوش مصنوعی و مسئولیت مترجم

انتشار هم‌زمان چند ترجمهٔ فارسی از رمان تازهٔ هاروکی موراکامی، مجموعه‌ای از مسائل مهم‌تر را پیش روی ما می‌گذارد: مسئلهٔ اخلاق حرفه‌ای، اعتبارسنجی، شفافیت، نقش هوش مصنوعی، مسئولیت مترجم، اقتصاد بازار نشر و البته ماهیت ارتباط و ترجمه.

رمان ژاپنی موراکامی با عنوان 夏帆 ـ The Tale of KAHO در سوم ژوئیهٔ ۲۰۲۶ از سوی انتشارات شینچوشا منتشر شده است. کاهو نام شخصیت اصلی رمان است؛ زنی بیست‌وشش‌ساله که نویسندهٔ کتاب‌های مصور است. بااین‌حال، تنها چند هفته پس از انتشار نسخهٔ ژاپنی، چند ترجمهٔ فارسی با عنوان‌هایی چون «داستان کاهو»، «قصهٔ کاهو» و «داستان کا-هو» وارد بازار شده‌اند؛ در شرایطی که هنوز ترجمهٔ رسمی انگلیسی کتاب منتشر نشده است.

همین‌جا نخستین پرسش شکل می‌گیرد: ترجمه‌های فارسی دقیقاً از چه متنی انجام شده‌اند؟

بر اساس گزارش‌هایی که منتشر شده، برخی مترجمان گفته‌اند نسخه‌ای غیررسمی یا پیش‌ازانتشار از ترجمهٔ انگلیسی کتاب را در اختیار داشته‌اند. برخی دیگر توضیح داده‌اند که نسخهٔ الکترونیکی ژاپنی را تهیه کرده‌اند و با کمک ابزارهای هوش مصنوعی، متن ژاپنی را با نسخهٔ انگلیسی مقابله کرده‌اند. در این میان، دست‌کم یکی از مترجمان صراحتاً گفته است که زبان ژاپنی نمی‌داند، اما کتاب را با کمک چت‌جی‌پی‌تی و ابزارهای دیگر بررسی و ترجمه کرده است. این توضیحات، بیش از آن‌که مسئله را حل کند، پرسش‌های تازه‌ای ایجاد می‌کند.

مسئله، صرفاً استفاده از هوش مصنوعی نیست

ترجمه با هوش مصنوعی به‌خودی‌خود نه غیراخلاقی است و نه الزاماً بی‌اعتبار. ما در «مُصوَّر» نیز از ابزارهای هوش مصنوعی استفاده کرده‌ایم؛ برای نمونه، در پرونده‌ای دربارهٔ نسبت هوش مصنوعی و روزنامه‌نگاری، ترجمهٔ اولیهٔ متن‌ها با کمک ابزارهای هوش مصنوعی انجام شد. اما آن متن‌ها زیر نظر ویراستار انسانی بازبینی، اصلاح و صیقل داده شدند؛ انسانی که زبان مبدأ و مقصد را می‌شناخت، موضوع را می‌فهمید، خطاهای محتمل ماشین را می‌دانست و مسئولیت خروجی نهایی را می‌پذیرفت.

مهم‌تر از آن، این فرایند از مخاطب پنهان نشد. در وب‌سایت و شبکه‌های اجتماعی توضیح داده شد که ترجمهٔ اولیه با کمک هوش مصنوعی صورت گرفته و متن نهایی حاصل بازبینی انسانی است. حتی تأکید شد که هدف، حفظ «ماهیت» متن است، نه تولید متنی ظاهراً بی‌نقص و بیش از اندازه صیقلی.

پس مسئله این نیست که هوش مصنوعی وارد فرایند ترجمه شده است. مسئله این است که:

  • ابزار دقیقاً در کدام مرحله به کار رفته؟
  • آیا مترجم زبان مبدأ را می‌دانسته است؟
  • آیا متن نهایی با متن اصلی مقابله شده؟
  • چه کسی مسئول خطاهای ترجمه است؟
  • آیا مخاطب از روش تولید متن خبر داشته است؟
  • آیا نام «ترجمه از انگلیسی» در شناسنامهٔ کتاب با واقعیت فرایند ترجمه مطابقت دارد؟

هوش مصنوعی می‌تواند در ترجمهٔ علمی، خبری، فنی و اطلاعاتی بسیار سودمند باشد؛ به‌ویژه در جایی که ساختار متن روشن، اصطلاحات قابل‌ردیابی و هدف اصلی انتقال اطلاعات است. اما در ترجمهٔ ادبی، با جهانی پیچیده‌تر مواجهیم: لحن، ایهام، سکوت، ضرباهنگ، چندمعنایی، شوخی، کنایه، بافت فرهنگی، صدای شخصیت و نسبت میان جمله‌ها.

ماشین ممکن است بداند یک واژه در فرهنگ لغت چه معنایی دارد؛ اما همیشه نمی‌داند چرا نویسنده دقیقاً همین واژه را در این نقطه انتخاب کرده است.

مترجم باید هر دو زبان را بداند

مترجم، واسطه‌ای مکانیکی میان دو زبان نیست. او باید متن را در زبان مبدأ بفهمد و سپس آن فهم را در زبان مقصد بازآفرینی کند. این دو مرحله از هم جدا نیستند. کسی که زبان مبدأ را نمی‌داند، حتی اگر با کمک هوش مصنوعی چندین بار متن را «بررسی» کند، در موقعیتی نیست که بتواند صحت فهم خود را ارزیابی کند.

ممکن است ابزار هوش مصنوعی توضیحی بسیار مطمئن، منسجم و حتی دانشگاهی ارائه دهد؛ اما این توضیح می‌تواند نادرست باشد. مشکل اصلی همین‌جاست: هوش مصنوعی گاهی خطا را با لحنی بیان می‌کند که از پاسخ درست قابل تشخیص نیست. اگر کاربر زبان مبدأ را نداند، ابزار کنترل و تشخیص خطا را نیز در اختیار ندارد.

در چنین شرایطی، گفته‌هایی مانند «کلمه‌ها را ریشه‌یابی کردم»، «صفحه‌به‌صفحه با چند مدل هوش مصنوعی مقابله کردم» یا «هوش مصنوعی تفاوت ضمیر و زاویهٔ دید را به من گفت» به‌تنهایی اعتبار ترجمه را تضمین نمی‌کند. چون پرسش اصلی این است: چه کسی در نهایت تشخیص داده که پاسخ هوش مصنوعی درست است؟

مترجم باید بتواند هم خروجی ماشین و هم خود متن مبدأ را بخواند، بفهمد و دربارهٔ آن داوری کند. در غیر این صورت، هوش مصنوعی از ابزار کمکی به مترجم پنهان تبدیل می‌شود؛ مترجمی که نه نامی دارد، نه مسئولیتی می‌پذیرد و نه امکان پاسخ‌گویی در مورد خطاهایش را دارد.

خطای انسانی، مجوز خطای تازه نیست

البته ترجمهٔ انسانی هم خطا دارد. هیچ مترجمی معصوم نیست و هیچ ترجمه‌ای نمی‌تواند مدعی کمال مطلق باشد. حتی مترجمان برجسته نیز ممکن است در جایی دچار لغزش شوند. گاهی ترجمه‌ای از یک مترجم نامدار، به‌دلیل شتاب، بی‌دقتی، ضعف ویراستاری یا ناآشنایی با زمینهٔ فرهنگی متن، کیفیتی پایین‌تر از انتظار دارد.

در بازار نشر ایران، حتی نمونه‌هایی وجود داشته که کار ترجمهٔ مترجم کم‌نام‌ونشان، به نام چهره‌ای مشهور منتشر شده است؛ چراکه نام مشهور فروش بیشتری تضمین می‌کند. اما خطای دیگران، مجوز تکرار خطای ما نیست. این‌که ترجمه‌های انسانی بد وجود دارند، ثابت نمی‌کند که هر نوع ترجمهٔ ماشینی یا ترجمه از زبان واسطه قابل قبول است. بحث بر سر حذف خطا نیست؛ بحث بر سر کاهش احتمال خطا، تشخیص خطا و پذیرش مسئولیت آن است.

برای نمونه، در ترجمه‌ای از اثری از همینگوی، جملهٔ:

“Let’s have a fine time … Let’s not think about anything at all.”

به «بی‌خیال» ترجمه شده است. این برگردان، ساختار جمله، ریتم و لحن کنترل‌شدهٔ همینگوی را حذف می‌کند. این عبارت دعوتی است برای کنار گذاشتن فکر و نگرانی؛ اما «بی‌خیال» آن را به یک واکنش محاوره‌ای، کوتاه و بی‌وزن تبدیل می‌کند.

در نمونه‌ای دیگر آمده است:

“Here are the drinks,” the Colonel said. “Remember not to say, chin-chin.”

اما ترجمه چنین شده:

«گارسون آورد. یادت باشد ادا در نیاوری.»

اینجا «Here are the drinks» سخن مستقیم سرهنگ است، نه گزارش راوی. از سوی دیگر، «chin-chin» اصطلاحی برای «ادا درآوردن» نیست. در دیالوگ بعدی نیز تعابیر متفاوتی به کلی حذف شده است.

 “I remember that from before. I never say chin-chin, nor here’s to you, nor bottom’s up.”
“We just raise the glass to each other and, if you wish, we can touch the edges.”
“I wish,” she said.

ترجمه شده:

«خیلی خب. فقط بلند می‌کنیم و ته آن‌ها را به هم می‌زنیم.»
دختر گفت: «من می‌خواهم.»

در چنین ترجمه‌هایی آنچه از میان می‌رود رابطهٔ ظریف و عاشقانهٔ میان دو شخصیت است.

یا در عبارت:

“…he crouched, took hold of his right hand gun with his right hand as he looked up from under the rim of the barrel…”

ترجمهٔ «he crouched» به «بزخو کرد» نامأنوس است و تصویر روشنی نیز ایجاد نمی‌کند. «خم شد»، «نیم‌خیز شد»، «چمباتمه زد» یا «در حالت کمین قرار گرفت»، بسته به بافت، می‌توانند انتخاب‌های قابل بررسی باشند. همینگوی با چند حرکت ساده، صحنه‌ای سینمایی می‌سازد؛ ترجمهٔ مبهم، ضرباهنگ و وضوح این صحنه را از بین می‌برد.

نمونهٔ فاحش‌تر، عبارت:

“…the long, loose-coupled body of a buffalo wolf…”

است که به «بدنش شبیه یک بوفالوی گنده بود» ترجمه شده است. در اینجا «buffalo wolf» به گرگ دشتی یا گرگ بوفالو اشاره دارد؛ حیوانی کشیده و لاغر، نه «بوفالوی گنده». ترجمه، تصویر اصلی را وارونه کرده است: گرگ استخوانی و رها به حیوانی سنگین و تنومند تبدیل شده است. این دیگر خطای واژگانی نیست؛ تخریب کامل تصویرپردازی نویسنده است.

فارسیِ مترجم باید فارسی باشد

مترجم قرار نیست واژه‌ها را از زبانی به زبان دیگر جابه‌جا کند. باید جمله‌ای بسازد که اگر نویسندهٔ فارسی‌زبان آن معنا را از ابتدا در فارسی می‌نوشت، احتمالاً به چنین ساختاری نزدیک می‌شد.

در نمونه‌هایی که از یکی از ترجمه‌های «داستان کاهو» نقل شده، جملهٔ آغازین چنین است:

«تا حالا با زنای مختلف دیت گذاشتم. ولی راستش با موجود زشتی مثل تو اولین باره دیت می‌کنم.»

واژهٔ «دیت» ممکن است در گفتار امروز بخشی از زبان جوانان باشد، اما انتخاب آن در این جمله نیازمند تصمیمی آگاهانه دربارهٔ شخصیت، موقعیت و لحن است. اگر قرار است زبان شخصیت امروزی و شکسته باشد، باید این انتخاب در سراسر متن منطق داشته باشد. اگر قرار است ترجمه ادبی و معیار باشد، «قرار» یا «قرار ملاقات» می‌تواند گزینهٔ مناسب‌تری باشد.

مشکل در این است که مترجم چند خط بعد «blind date» را «قرارِ ندیده» ترجمه می‌کند و می‌نویسد «بلاینددیت رفتن اسمش روی خودش است: قرارِ ندیده.» پس چرا در یک‌جا «دیت» و در جای دیگر «قرار»؟ «قرارِ ندیده» نیز خود ترکیبی ناآشناست و «اسمش روی خودش است» هم تعبیر طبیعی فارسی نیست؛ «اسمش رویش است» یا «معنایش از خودش پیداست» می‌تواند طبیعی‌تر باشد.

در جملهٔ:

«کاهو در این وضعیت، اولین واکنشی که می‌خواست انجام دهد این بود»

واکنش «انجام» نمی‌شود؛ واکنش نشان داده می‌شود. حتی ممکن است اساساً «واکنش» در اینجا انتخاب مناسبی نباشد و جملهٔ «اولین کاری که می‌خواست بکند…» طبیعی‌تر باشد.

جای دیگری از همین صفحه آمده است: «از مرد چشم نگرفت». این عبارت از نظر دستوری الزاماً غلط نیست، اما «چشم از مرد برنداشت» برای فارسی‌زبان آشناتر و روشن‌تر است.

در جایی دیگر آمده است:

«به نظر می‌رسید مرد ده سالی از کاهو بزرگ‌تر باشد. ظاهر مرتب و منظمی داشت. خوش‌قیافه هم بود. همچین تایپِ کاهو نبود، اما چهره‌ای مرتب داشت که نشان از تربیت خوب خانوادگی داشت.»

«تایپ» در این جمله، بی‌آن‌که لحن شخصیت و بافت گفت‌وگو آن را توجیه کند، بیشتر شبیه انتقال خام واژه‌ای از زبان واسطه است. اگر قرار است واژه‌ای وارد زبان فارسی شود، باید بافت، شخصیت و لحن آن را بپذیرد؛ همان‌طور که نمی‌توانیم به‌جای «چهره» یا «صورت» بی‌دلیل از «فیس» استفاده کنیم و بعد آن را نشانهٔ امروزی بودن زبان بدانیم.

یا جملهٔ:

«حتی بعدتر، موقع غذا، چیزی شبیه حس خوشایند و آرامی پیدا کرده بود»

از اساس گرفتار ساختار نادرست است. آدم «حس» پیدا نمی‌کند. جمله باید از نو و باتوجه‌به معنای دقیق متن ساخته شود، نه این‌که اجزای عبارت واسطه، کلمه‌به‌کلمه کنار هم گذاشته شوند.

ترجمه، شکل دیگری از ارتباط است

ترجمه را نمی‌توان جدا از مسئلهٔ ارتباط فهمید. هر ارتباطی با خطر از دست رفتن معنا همراه است. نویسنده ابتدا تجربه، تخیل یا اندیشه‌ای را در ذهن دارد؛ سپس آن را به کلمات تبدیل می‌کند. همین تبدیل، نوعی ترجمه است: ترجمهٔ ذهن به زبان.

خوانندهٔ هم‌زبان نیز هنگام خواندن، کلمات را دوباره در ذهن خود معنا می‌کند. متن از نویسنده به زبان (صفحه)، از زبان (صفحه) به چشم و از چشم به ذهن خواننده می‌رود. در هر مرحله ممکن است بخشی از معنا، لحن یا حس اولیه تغییر کند.

اما این واقعیت به ما اجازه نمی‌دهد بگوییم چون از دست رفتن معنا اجتناب‌ناپذیر است، پس دقت اهمیتی ندارد. برعکس، چون ارتباط ذاتاً شکننده است، باید با امانت‌داری و مراقبت بیشتری با آن برخورد کرد.

در ترجمه نیز مسئله همین است. هیچ ترجمه‌ای عین متن اصلی نیست، اما هر ترجمه‌ای باید تا حد امکان به متن اصلی وفادار بماند؛ هم در واژه‌ها، هم در معنا، لحن، زاویهٔ دید، ضرباهنگ و جهان‌بینی.

نه کلاغ فرنگی، نه بلبل جعلی

در میان مترجمان، دربارهٔ میزان تعهد به متن اصلی اختلاف نظر وجود دارد. گروهی معتقدند مترجم باید کاملاً به متن وفادار بماند و برای روانی زبان مقصد هیچ تغییری ندهد. گروهی دیگر می‌گویند مترجم باید متن را بفهمد و فهم خود را در زبان مقصد بازآفرینی کند.

به‌نظر می‌رسد هیچ‌کدام از این دو سر طیف به‌تنهایی کافی نیست. مترجم نه دستگاهی برای جابه‌جایی واژه‌هاست و نه نویسنده‌ای آزاد که متن اصلی را بهانه‌ای برای نوشتن اثر خودش کند. او باید به متن وفادار بماند، اما این وفاداری را در سطح واژه‌ها متوقف نکند. گاهی برای انتقال دقیق‌تر معنا، ناچار است جمله‌ای را در زبان مقصد تغییر دهد؛ اما این تغییر باید کمینه، ضروری و قابل دفاع باشد.

محمدرضا ترک‌تتاری در مقدمهٔ ترجمهٔ «ناطور دشت» به مسئلهٔ مهمی اشاره می‌کند: پیدا کردن لحن مناسب، از وظایف بی‌چون‌وچرای مترجم است. او با اشاره به تعبیر کریم امامی از «کلاغ فرنگی» و «بلبل پارسی‌گو» نشان می‌دهد که ترجمهٔ خوب نباید متن را چنان بیگانه نگه دارد که خواننده نتواند با آن ارتباط برقرار کند؛ اما از سوی دیگر، نباید نویسنده و شخصیت را به زور به «بلبل پارسی‌گو» تبدیل کند.

هلدن کالفیلد نه دقیقاً یک نوجوان ایرانی است و نه صدایی بیگانه و غیرقابل لمس. لحن او باید در فارسی بازآفرینی شود، بی‌آن‌که پیچیدگی‌های شخصیتش از بین برود. او نوجوانی است که کتاب خوانده، با ادبیات آشناست، زبان عامیانه به کار می‌برد، اما مانند یک نوجوان معمولی و ساده حرف نمی‌زند. زبان او، زبان خاص هلدن کالفیلد است.

مترجم در این معنا بیشتر به کارگردان شبیه است. او متنی را روی صحنهٔ زبان مقصد می‌برد. کارگردان می‌تواند از اثر برداشت شخصی داشته باشد، اما نمی‌تواند شخصیت‌ها، روابط و منطق نمایش را نادیده بگیرد. مترجم نیز می‌تواند روایت ویژهٔ خود را عرضه کند، اما تنها در صورتی که به متن اصلی، لحن و جهان اثر وفادار بماند.

بازار نشر و اقتصاد سرعت

جنجال «داستان کاهو» فقط دعوای مخاطب و چند مترجم نیست. این ماجرا بخشی از مسئلهٔ قدیمی بازار ترجمه در ایران است: هر ناشری که کتاب پرفروش خارجی را زودتر و ارزان‌تر وارد بازار کند، شانس بیشتری برای فروش دارد.

نتیجه، رقابت بر سر سرعت است؛ رقابتی که در آن کیفیت ترجمه، ویراستاری، حق انتشار و حتی معرفی درست اثر ممکن است به حاشیه برود. در بازار ایران از برخی کتاب‌ها ده‌ها ترجمه منتشر شده است: بیش از چهل ترجمه از «شازده کوچولو»، ترجمه‌های متعدد «قلعهٔ حیوانات» و «ملت عشق» و نمونه‌های فراوان دیگر.

در چنین بازاری، نویسندهٔ شناخته‌شده به یک دارایی تجاری تبدیل می‌شود. ناشر کمتر به این فکر می‌کند که چه ادبیاتی باید به فارسی معرفی شود و بیشتر به این می‌اندیشد که کدام نام، زودتر فروش می‌رود. موراکامی نیز در ایران چنین جایگاهی دارد؛ نویسنده‌ای با مخاطب تثبیت‌شده و بازار آماده.

اما ادبیات ژاپن فقط موراکامی نیست. آثار آکیرا یوشیمورا، یاسوشی اینوئه و بسیاری دیگر همچنان ناشناخته مانده‌اند یا با ترجمه‌هایی محدود و گاه نه‌چندان دقیق در دسترس فارسی‌زبانان قرار گرفته‌اند. آثاری مانند «سوموی گاوها» تنها بخش کوچکی از کارنامهٔ اینوئه را نمایندگی می‌کنند و برخی آثار مهم او اساساً به فارسی ترجمه نشده‌اند.

این وضعیت نشان می‌دهد که بازار، همیشه به‌دنبال بهترین اثر نیست؛ بیشتر به‌دنبال مطمئن‌ترین نام است.

مقدمه‌ای که باید دوباره خواندش

در ماجرای «داستان کاهو»، هوش مصنوعی نه قهرمان داستان است و نه شرور آن. ابزار می‌تواند در اختیار مترجم آگاه، دقیق و مسئول، بسیار سودمند باشد. اما اگر جای دانش زبان، فهم ادبی، ویراستاری و پاسخ‌گویی را بگیرد، نتیجه چیزی جز بازتولید سریع خطا نیست.

مسئلهٔ اصلی، انسان در برابر ماشین نیست؛ مسئله، انسانِ مسئول در برابر انسانِ بی‌مسئولیت است. هوش مصنوعی می‌تواند به فهم، مقابله، کشف اختلاف‌ها و بازبینی کمک کند، اما نمی‌تواند مسئولیت اخلاقی ترجمه را بر عهده بگیرد.

مترجم باید زبان مبدأ و مقصد را بداند. باید لحن را بشناسد. باید بتواند تفاوت میان «واکنش نشان دادن» و «واکنش انجام دادن» را تشخیص دهد. باید بداند کجا «دیت» طبیعی است و کجا «قرار». باید بفهمد «buffalo wolf» بوفالوی گنده نیست. باید متوجه باشد که حذف چند اصطلاح ساده ممکن است رابطهٔ دو شخصیت را از بین ببرد و باید بداند ترجمه، فقط پیدا کردن معادل نیست؛ ساختن دوبارهٔ یک تجربهٔ زبانی است.

با این همه، به‌جای نوشتن جمع‌بندی و سخن آخر، متن کامل مقدمهٔ محمدرضا ترک‌تتاری بر ترجمهٔ «ناطور دشت» را می‌آورم؛ مقدمه‌ای که به‌گمان من، بسیاری از پرسش‌های این بحث را بهتر از هر نتیجه‌گیری توضیح می‌دهد:

مقدمهٔ محمدرضا ترک‌تتاری بر ترجمهٔ «ناطور دشت»

کتاب‌خوان‌های فارسی‌زبان سلینجر و ناطور دشت را کم‌وبیش می‌شناسند و معرفی‌ای چند خطی چیز دندان‌گیری به این شناخت اضافه نمی‌کند. ازاین‌رو، مقدمه را خلاصه می‌کنم به چند کلمه دربارهٔ ترجمهٔ کتاب.

اولین‌بار ناطور دشت را احمد کریمی در سال ۱۳۴۵ ترجمه کرد و در انتشارات فرانکلین درآمد. انتخاب عنوان ناطور دشت برای The Catcher in the Rye ذوق و سلیقهٔ او را می‌رساند و دقت ترجمه هم، با در نظر گرفتن امکانات آن زمان (۵۷ سال پیش)، قابل احترام است. کریم امامی در سال ۱۳۴۶، در گاهنامهٔ اندیشه و هنر، مقاله‌ای درآورد با عنوان «مسئلهٔ لحن در ترجمه؛ یا چگونه از کلاغِ فرنگی بلبلِ پارسی‌گو نباید ساخت». 

امامی در این مقاله می‌گوید که «ایشان [کریمی] متن کتاب سلینجر را فهمیده و مفهوم کلام را هم درست برگردانده‌اند، آن‌چه مورد ایراد من است “لحن” ترجمهٔ ایشان است.» و در ادامه نجف دریابندری (سرویراستار فرانکلین) را هم، همراه کریمی، به دلیل لحنِ «کتابیِ» رمان به باد انتقاد می‌گیرد و می‌نویسد «فکرش را که می‌کنم دلیلی برای مشی این آقایان جز دشمنی با فارسیِ گفتنی (فارسیِ خودمانیِ، فارسیِ کوچه یا هر فارسیِ دیگری که اسمش را بگذارید) و ارادت خاص ایشان به فارسی به‌اصطلاح ادبی نمی‌یابم.» و در ادامه برای نشان دادن راه پاراگراف اول ناطور دشت را ترجمه کرده است.

حدود سی سال بعد، آقای محمد نجفی (به نظر می‌رسد به تأثر از این مقاله) ترجمهٔ دیگری را با انتشارات نیلا درآورد که تماماً با زبان شکسته نوشته شده است و احتمالاً، طبق تصوری که مرحوم امامی از هلدن کالفیلد مدنظر داشته است، با لحن مفروض «پسربچه‌ای با مشخصات او در ایران».

در ادامه امامی می‌نویسد «پیدا کردن لحن مناسب از وظایف بی‌چون‌و‌چرای مترجم است، و به کمک همین برداشت‌های ذهنی از متن اصلی است که صورت می‌گیرد. وگرنه این قسمت از کار را نادیده گرفتن و به جانشینی واژه‌های معادل بسنده کردن کاری است که از عهدهٔ ماشین هم بر می‌آید.»

بله، نظر ایشان در مورد وظیفهٔ مترجم، مبنی بر پیدا کردن لحن مناسب، تمام و کمال درست است. اما این امر فقط با برداشت‌های ذهنی از متن اصلی میسر نمی‌شود. همین هلدن کالفیلد را در نظر بگیرید: برداشت ذهنی آقای امامی این بوده که هلدن «کلاغ فرنگی» است نه «بلبل پارسی». یکی از ویژگی‌های غریب ناطور دشت زبان و لحن هلدن کالفیلد است و مطالب بسیاری در این‌باره نوشته شده است. هلدن نوجوانی شانزده‌ساله است، اما مثل شانزده‌ساله‌ها صحبت نمی‌کند. منتقدی معتقد است که سلینجر در این کتاب شخصیت یک نوجوان را جعل کرده و حرفه‌های خود را در دهان او گذاشته است، منتقدی دیگر می‌گوید ناطور دشت سراسر «شکم‌گویی» است، هلدن عروسک است و سلینجر عروسک‌گردان. 

از طرف دیگر، خود سلینجر هم بابت باورپذیر شدن زبان هلدن سرنخ‌هایی به ما داده است. هلدن کالفیلد نوجوانی است که آثار همینگوی، لاردنر، موام، تامس هاردی و… را خوانده، کم‌و‌بیش با ادبیات کلاسیک آشناست، برادرش نویسنده است، درست است که در همهٔ درس‌هایش افتاده اما انگلیسی را با نمره‌ای عالی قبول شده است. آقای آنتولینی او را نابغهٔ انشانویسی می‌خواند و وقتی هم‌اتاقی‌اش، استردلیتر، از او می‌خواهد برایش انشا بنویسد به هلدن می‌گوید «فقط نمی‌خواد سنگ تموم بذاری. هارتزل فکر می‌کنه تو توی انگلیسی نابغه‌ای و می‌دونه که هم‌اتاق هم هستیم…» تمام این‌ها را بگذارید کنار اصطلاحات عامیانه‌ای که هلدن به کرات به کار می‌برد. 

دیوید ال. استیلمن در مقدمهٔ کتاب حاشیه‌هایی بر ناطور دشتِ جی. دی. سلینجر اظهار می‌کند در هیچ رمانی قبل از ناطور دشت این‌همه اصطلاح یک‌جا با هم استفاده نشده. از‌این‌رو، زبان هلدن زبان سرراستی نیست که بتوان برایش نسخهٔ سرراستی پیچید. نه بلبل پارسی است و نه کلاغ فرنگی، در هیچ‌کدام از دو سر این طیف نمی‌گنجد، پویاست، زبانی است خاص هلدن کالفیلد و یکی از مشخصه‌های رمان نیز همین زبان ویژه است. 

همین مسئلهٔ لحن و پیدا کردن زبان مناسبی که حق مطلب را ادا کند انگیزهٔ اولیه‌ام برای ترجمهٔ دوبارهٔ رمان بود. اما بعد از این که چهار ترجمه را با متن اصلی تطبیق دادم، متوجه شدم مسئلهٔ لحن به کنار، فقط برای انتقال درست متن هم که شده این کتاب به ترجمهٔ دوباره نیاز دارد. راستش، ناطور دشت آن‌قدر جذاب هست که با هر ترجمه‌ای که به سراغش بروید لذت خواهید برد. از‌این‌رو، منغّض کردنِ عیشِ خواندنش کار نسبتاً دشواری است و به همین خاطر هم هست که کمتر کسی متوجه عیب‌و‌نقض‌های ترجمه‌های موجود می‌شود. 

به بیان دیگر، اشتباهات و جاافتادگی‌های ترجمه‌ها تا به‌حال در حلاوت رمان گم شده‌اند. البته که حرجی بر مترجم‌های قبلی نیست، وقتی محدودیت زمانی را می‌گذاریم کنار متنِ در ظاهر سهل اما ممتنعی که بدون کتاب‌های راهنمای خواننده و توضیح اصطلاحات، و همچنین جست‌وجو در فلان سایت و بهمان وبلاگ و بیسار تالار گفت‌وگوی مجازی، فهم بخش‌هایی از آن برای خوانندهٔ انگلیسی‌زبان هم مقدور نیست. 

بزرگانی چون سروش حبیبی معتقدند که باید شاهکارهای ادبی جهان را هر ۱۰ یا ۱۵ سال دوباره ترجمه کرد. رضا رضایی معتقد است ترجمهٔ جدید هر اثر ادبی شاید نقدی ضمنی بر ترجمه‌های قبلی نیز محسوب شود. به نظر من مترجم مثل کارگردانی است که متنی را روی صحنه می‌برد و هیچ اشکالی ندارد مترجم / کارگردان، بنا به درک و دریافتی که از متن و لحن آن دارد (در صورت رعایت امانت)، اثری منحصربه‌فرد و مطابق با سلیقهٔ خودش ارائه بدهد. روایت‌های متعدد از اثری واحد در نهایت به نفع خواننده است و دست او را برای انتخاب مواجهه با اثر ادبی بازتر می‌کند. 

خلاصه این که، در نسخه‌ای که در دست دارید، کوشیده‌ام ترجمه‌ای را در اختیار خوانندگان بگذارم که نزدیک‌ترین لحن ممکن به لحن هلدن کالفیلد را داشته باشد و به‌اصطلاح داد سخن را بدهد. 

Picture of کیارش اقبالی
کیارش اقبالی
دبیر تحریریۀ مُصوّر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *