یکشنبه 8 شهریور 1405
Picture of نادر داوودی
نادر داوودی
روزنامه‌نگار

فهرست

روایتی از تجربه‌ی مطبوعاتی مجله‌ی تماشاگران به قلم نادر داوودی

مجله تماشاگران

این مطلب، بخش چهارم و پایانی از روایت چهار قسمتی نادر داوودی درباره‌ی سرگذشت مجله‌ی «تماشاگران» است؛ روایتی که در آن، بنیان‌گذار این نشریه با نگاهی به گذشته، فراز و فرودهای یک تجربه‌ی مستقل مطبوعاتی را بازخوانی می‌کند.  پس از آنکه در بخش‌های پیشین، تولد این رؤیا، آزمون‌های آن و تلاش برای نهادسازی را دنبال کردیم، در این بخش به دشوارترین قسمت سرگذشت می‌رسیم: پایان تماشاگران و مرثیه‌ای برای یک رؤیا؛ واپسین شماره‌ای که با جلدی سراسر سیاه منتشر شد و در میانه‌ی آن، سوگنامه‌ای بود برای روزنامه‌نگاری مستقل در ایران.

شماره­‌ی آخر؛ مرثیه‌­ا‌ی برای یک رؤیا

اکنون سخن گفتن از پایان تماشاگران، دشوارترین بخش این سرگذشت است. پایان‌ها همیشه بیش از آغازها از حافظه می‌گریزند؛ نه به این دلیل که اهمیت کمتری دارند، بلکه چون انسان، به غریزه، میل دارد شکست‌ها را در پستو نگه دارد. از همین رو، هنوز هم نمی‌دانم این روایت را چگونه باید آغاز کنم. بسیاری از اسناد آن سال‌هاست که دیگر در اختیارم نیست و برخی نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه، در گردوغبار زمان محو شده‌اند.

مجله تماشاگران

از همه بیشتر، فقدان آخرین شماره‌ی تماشاگران آزارم می‌دهد؛ همان شماره‌ای که تعمداً با جلدی سراسر سیاه منتشر شد و در میانه‌ی آن، تصویری از پدرم را قرار دادم؛ نه به عنوان یادبودی شخصی، بلکه همچون استعاره‌ای از نوستالژیِ چیزی که دیگر وجود نداشت. طراحی آن شماره را به مهرداد ذوالنور سپردم و تنها یک خواسته داشتم: تمام قواعد بصری تماشاگران را که در طول یک دهه شکل گرفته بود، در هم بشکند. او همین کار را کرد. حتی لوگوی مجله را با حروف ماشین تحریر بر پیشانی نشریه نشاند؛ گویی خودِ هویت مجله نیز باید از نو نوشته می‌شد، یا شاید، برای همیشه پاک می‌شد.

آن شماره دیگر شباهتی به گذشته نداشت. نه در ظاهر، نه در محتوا و نه در لحن. بیش از آنکه یک شماره‌ی عادی باشد، سوگنامه‌ای بود برای روزنامه‌نگاری مستقل در ایران؛ اعتراضی خاموش پس از سال‌ها تلاش برای زنده نگه داشتن رسانه‌ای که هرگز بزرگ‌ترین دشمنش، ضعف حرفه‌ای خودش نبود.

در تمام آن سال‌ها، آنچه بیش از هر چیز بر مطبوعات فشار می‌آورد، نه کمبود ایده بود و نه فقدان مخاطب. بار اصلی بر دوش ساختاری قرار داشت که با نظارت‌های پایان‌ناپذیر، مقررات متغیر، سوءظن دائمی و اقتصادی روزبه‌روز ناتوان‌تر، عرصه را بر رسانه‌های مستقل تنگ‌تر می‌کرد. در چنین فضایی، تنها نشریاتی امکان دوام می‌یافتند که یا به قدرت سیاسی متصل بودند یا از رانت اقتصادی بهره می‌بردند؛ حتی اگر موضوع فعالیتشان هنر، سرگرمی یا ورزش بود. تماشاگران نیز، در حقیقت، یکی از قربانیان همین وضعیت بود.

شاید عجیب به نظر برسد، اما هنوز پس از گذشت بیش از دو دهه، کسانی از من می‌پرسند که آیا امکان انتشار دوباره‌ی تماشاگران وجود دارد یا نه. هر بار این پرسش را می‌شنوم، بیش از آنکه به گذشته فکر کنم، به حال امروز ایران می‌اندیشم. مسئله دیگر فقط انتشار یک مجله نیست. اقتصادی که در این سال‌ها فرسوده‌تر و ناتوان‌تر شده، حتی اگر امکان انتشار دوباره‌ی تماشاگران را فراهم کند، این تضمین را نمی‌دهد که همان خوانندگان قدیمی بتوانند نسخه‌ای از آن را بخرند. گاه پایان یک نشریه، نتیجه‌ی تصمیم صاحبان آن نیست؛ محصول فرسودگی تدریجی جامعه‌ای است که دیگر توان حمایت از نهادهای فرهنگی خود را ندارد. اما حقیقت آن است که مسئله تنها بیرون از مجله نبود. در درون تماشاگران نیز نشانه‌های فرسایش آشکار شده بود.

همیشه این تصویر در ذهنم می‌آید که سردبیری، سری بزرگ بر بدنی نحیف داشت. ایده‌ها همچنان فراوان بودند، اما سازمانی که بتواند آن‌ها را به ثمر برساند، ضعیف مانده بود. در همان سال‌ها، نسل تازه‌ای از روزنامه‌نگاران وارد میدان می‌شد؛ نسلی که فرصت ظهورش، بیش از آنکه حاصل آمادگی خودش باشد، نتیجه‌ی کنار رفتن تدریجی نسل پیشین بود. این داوری، البته، ارزشی نیست. هر نسلی زبان خود را دارد. اما احساس می‌کردم فاصله‌ای میان تجربه‌ی حرفه‌ای و شتابِ ورود به میدان پدید آمده است.

اختلاف، تنها در دانش روزنامه‌نگاری نبود؛ در اخلاق حرفه‌ای نیز تفاوتی محسوس وجود داشت. نسل ما، با همه‌ی ضعف‌هایش، هنوز روزنامه‌نگاری را بیشتر نوعی مسئولیت فرهنگی می‌دانست تا حرفه‌ای سودآور. نسل تازه، خواه به ضرورت زمانه و خواه به اقتضای اقتصاد جدید فوتبال، طبیعی می‌دید که سهمی از سرمایه‌های کلانی را که وارد این ورزش شده بود، به خود اختصاص دهد. شاید حق با آنان بود، شاید با ما؛ اما تردیدی ندارم که دو جهان متفاوت، بی‌آنکه زبان مشترکی پیدا کنند، کنار هم ایستاده بودند.

در همان حال، فشارهای بیرونی نیز هر روز سنگین‌تر می‌شد. از زمانی که تماشاگران به هفته‌نامه تبدیل شد، احضاریه‌های دادگاه مطبوعات و دادگاه انقلاب تقریباً به بخشی از زندگی روزمره‌ی ما بدل شده بود. دوره­ای نبود که نامه‌ای تازه نرسد یا توضیحی تازه خواسته نشود. بسیاری از آن پرونده‌ها را حتی نزدیک‌ترین دوستانم نیز نمی‌دانستند. خلق‌وخوی من چنین بود که مشکلات را تا حد امکان در سکوت حل کنم و بارشان را بر دوش دیگران نگذارم. اما سکوت، الزاماً رنج را کمتر نمی‌کرد.

مجله تماشاگران

در یکی از همان پرونده‌ها، تنها راهنمایی احمد بورقانی و کفالت برادرم در آخرین لحظات، مانع از اعزامم به زندان شد. امروز که به آن روزها فکر می‌کنم، هنوز هم دشوار است بپذیرم که انتشار گزارشی درباره‌ی خروج گوگوش از ایران یا چاپ عکس فوتبالیست‌ها بر روی کارت‌های ورق‌بازی، بتواند انسان را تا آستانه‌ی زندان پیش ببرد. مسئله دیگر حقوقی نبود؛ نوعی فرسایش روانی بود که آرام‌آرام انگیزه را از میان می‌برد. سرانجام، در یکی از آخرین بازجویی‌ها، آن اندازه خسته شده بودم که قول دادم خودم انتشار نشریه را متوقف کنم. با همان وعده، پرونده‌ی تماشاگران معلق ماند و ماجرا پایان یافت؛ پایانی که شاید از مدت‌ها پیش آغاز شده بود.

البته عوامل دیگری نیز در کار بودند. مجله به سود اقتصادی نمی‌رسید، مؤسسه‌ی نامه‌ امروز زیر فشارهای گوناگون از ادامه‌ی فعالیت بازمانده بود و حتی فوتبال نیز دیگر به یاری ما نمی‌آمد. تیم ملی نتوانست به جام جهانی ۲۰۰۲ صعود کند و آن شور ملی که شاید می‌توانست چند صباحی دیگر به کار ما معنا ببخشد، شکل نگرفت. گویی همه‌چیز، هم‌زمان، اراده کرده بود که این فصل به پایان برسد.

شاید اکنون گفتن این نکته ضرورتی نداشته باشد، اما برای ثبت حقیقت تاریخی باید نوشته شود. تماشاگران هیچ‌گاه برای من پروژه‌ای اقتصادی نبود. در تمام سال‌های انتشار آن، نه از این مجله به انتفاع مالی رسیدم، نه صاحب خانه یا اتومبیلی شدم و نه حتی توانستم هزینه‌های زندگی خود را بر دوش آن بگذارم. تمام سفرهای خارجی برای پوشش مسابقات فوتبال و رویدادهای ورزشی را با هزینه‌ی شخصی انجام دادم و بارها نیز درآمدهایی را که از فعالیت‌های دیگر به دست می‌آوردم، صرف ادامه‌ی انتشار مجله کردم. امروز این سخن را نه از سر شکایت، بلکه برای روشن شدن یک سوءتفاهم تاریخی می‌نویسم. در جامعه‌ای که همه چیز با معیار سود و زیان سنجیده می‌شود، شاید باورش دشوار باشد که کسی سال‌های مهمی از عمر خود را صرف کاری کند که نه سرمایه‌ای برای او اندوخت و نه امنیتی برای آینده‌اش فراهم کرد. اما من، دست‌کم در مورد تماشاگران، هرگز خود را سرمایه‌گذار نمی‌دانستم؛ بیشتر خود را امانتدار رؤیایی می‌دیدم که هزینه‌ی تحققش را باید از زندگی شخصی خویش می‌پرداختم.

مجله تماشاگران

آخرین سرمقاله را با عنوان «اختتامیه» نوشتم. در آن، به بسیاری از این مسائل، گاه آشکار و گاه در پرده، اشاره کرده بودم. افسوس که نسخه‌ای از آن در اختیارم نیست. شاید هنوز در کتابخانه‌ی یکی از یاران قدیمی تماشاگران باقی مانده باشد و روزی دوباره خوانده شود.

پس از تعطیلی نشریه، اتفاقی رخ داد که بیش از آنکه مرا خشمگین کند، به تأمل واداشت. گروهی از همکاران سابق، کوشیدند نام، قالب، یونیفرم و حتی لی‌اوت تماشاگران را با همان عنوان یا تحت نام دیگری ادامه دهند؛ اقدامی که از نظر قانون مطبوعات، آشکارا فاقد وجاهت بود. اگر می‌خواستم، می‌توانستم با یک شکایت، مانع آن شوم. اما چنین کاری نکردم و هیچ‌گاه نیز کسی را به این کار تشویق نکردم. نه از سر بی‌اعتنایی، بلکه از آن رو که باور داشتم هیچ نامی را نمی‌توان از راه دادگاه زنده نگه داشت. اگر تماشاگران قرار بود ادامه پیدا کند، باید با روح خود ادامه پیدا می‌کرد، نه با دعوای حقوقی بر سر یک عنوان. سال‌ها بعد، حتی ناچار شدم در بازجویی دیگری توضیح دهم که آن نشریات هیچ ارتباطی با من ندارند. ظاهراً برای برخی از نهادهای امنیتی نیز پذیرفتن این جدایی آسان نبود.

با این همه، شاید مهم‌ترین خاطره‌ی آن روزها، گفت‌وگویی کوتاه با احمد ستاری باشد. روزی، اندوهگین و خسته، روبه‌روی او نشسته بودم و از هر دری سخن می‌گفتیم. پرسید: «علت ناراحتی تو چیست؟» گفتم: «تعدادی از همکاران قدیمی، نشریه‌ای با نام تماشاگران منتشر می‌کنند و این، با مجوز همان وزارت ارشاد، نوعی سرقت آشکار است.» اندکی سکوت کرد و بعد پرسید: «اگر امروز این امکان را داشته باشی که یک نشریه‌ی تازه منتشر کنی، دوباره تماشاگران را منتشر خواهی کرد؟» بی‌درنگ پاسخ دادم: «نه. ایده‌های دیگری در سر دارم.» لبخندی زد و گفت: «پس گذشته را رها کن و برای آینده برنامه‌ریزی کن.»

آن جمله، در ظاهر ساده بود، اما بعدها بارها به آن اندیشیدم. انسان، اگر تمام نیروی خود را صرف حفاظت از گذشته کند، دیگر مجالی برای ساختن آینده نخواهد داشت. وفاداری به خاطره، زمانی ارزشمند است که به زندان خاطره تبدیل نشود. چند سال بعد، نخستین شماره‌ی قهوه منتشر شد.

امروز، که این چهار یادداشت را به پایان می‌رسانم، بیش از آنکه احساس کنم تاریخ یک مجله را نوشته‌ام، گمان می‌کنم سرگذشت نسلی را روایت کرده‌ام که می‌خواست در دل همه‌ی محدودیت‌ها، چیزی ماندگار بسازد. تماشاگران برای من تنها یک نشریه‌ی ورزشی نبود؛ آزمایشگاهی بود برای اندیشیدن، برای تجربه کردن و برای آموختن اینکه هیچ رؤیایی، هرچقدر هم صادقانه باشد، از تاریخ و زمانه‌ی خود مستقل نیست.

مجله به پایان رسید، اما آنچه در طول آن سال‌ها آموخته شد، نه با تعطیلی یک نشریه از میان رفت و نه با خاموش شدن یک لوگو. اگر چیزی از تماشاگران باقی مانده باشد، نه در کاغذهای زردشده‌ی آن سال‌ها، بلکه در این باور است که ارزش هر تجربه، بیش از آنکه در دوامش باشد، در افقی است که پیش روی دیگران می‌گشاید. شاید به همین دلیل بود که سال‌ها بعد، به جای آنکه به احیای تماشاگران بیندیشم، ترجیح دادم رؤیایی تازه را آغاز کنم. هر پایان، اگر چیزی به انسان آموخته باشد، در حقیقت شکلی دیگر از آغاز است.

Picture of نادر داوودی
نادر داوودی
روزنامه‌نگار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *