این مطلب، بخش سوم از روایت چهار قسمتی نادر داوودی دربارهی سرگذشت مجلهی «تماشاگران» است؛ روایتی که در آن، بنیانگذار این نشریه با نگاهی به گذشته، فراز و فرودهای یک تجربهی مستقل مطبوعاتی را بازخوانی میکند. پس از آنکه در بخشهای پیشین از تولد این رؤیا و آزمونهای اولیهاش سخن گفتیم، در این قسمت به تلاش برای گذار از فردیت به نهاد و سپردن مجله به نسلی تازه میپردازیم.
دورهی سوم؛ از مجله تا نهاد
اگر دورهی نخست تماشاگران را بتوان لحظهی تولد یک رؤیا دانست و دورهی دوم را زمان آزمون آن رؤیا، دورهی سوم بیش از هر چیز تلاشی بود برای عبور از فردیت و رسیدن به نهاد. مسئله دیگر انتشار یک مجله نبود؛ مسئله آن بود که آیا میتوان تجربهای که تا آن زمان بر انگیزه و ارادهی چند نفر استوار بود، به ساختاری پایدار تبدیل کرد یا نه. امروز که به آن مقطع نگاه میکنم، احساس میکنم مهمترین پرسشی که پیش روی ما قرار داشت، نه پرسشی مطبوعاتی، بلکه پرسشی تاریخی بود؛ اینکه آیا در ایران میتوان نهادی فرهنگی ساخت که عمرش از عمر بنیانگذارانش طولانیتر باشد؟

دورهی سوم، برخلاف دورهی پیشین، از دل بحران مالی یا اجبار زاده نشد. این بار تصمیم، حاصل نوعی برنامهریزی بود. در سالهایی که پس از دوم خرداد، شماره به شماره تماشاگران را منتشر میکردم، تقریباً همهی آنچه را که آرزو داشتم در این مجله تجربه کنم، آزموده بودم. احساس میکردم گفتوگویی که میان من و مجله جریان داشت، به نقطهای رسیده است که دیگر تکرار، جای کشف را گرفته است. انرژیای که سالها موتور حرکت مجله بود، آرامآرام فروکش میکرد؛ نه از سر خستگی جسم، بلکه از آن رو که هر پروژهای، اگر نتواند افق تازهای پیش روی خود ببیند، ناگزیر در مدار تکرار گرفتار میشود.
البته این احساس را نمیتوان جدا از فضای عمومی آن روزگار فهمید. سالهای اصلاحات، سالهایی بود که سیاست به مهمترین دغدغهی بخش بزرگی از جامعهی روشنفکری و مطبوعاتی ایران بدل شده بود. بسیاری از دوستان نزدیکم، شب و روز درگیر تحولات کشور بودند و من، هرچند از دور ناظر همان رخدادها بودم، بیشتر وقت خود را صرف انتشار مجلهی فوتبال میکردم. گاه با خود میاندیشیدم که این فاصله، مرا از جریان اصلی زمانه دور کرده است. امروز اما با نگاهی آرامتر، گمان میکنم همین فاصله، شاید یکی از بختهای زندگی من نیز بوده باشد؛ زیرا فوتبال، برخلاف سیاست، حافظهای طولانیتر و زخمهایی کمعمقتر دارد.
در همان زمان، مسئلهی مهاجرت من و خانوادهام نیز به تدریج به واقعیتی گریزناپذیر تبدیل میشد. تصمیمی که از چند سال پیش کلید خورده بود، دیگر از محدودهی یک احتمال گذشته و به بخشی از آیندهی زندگی ما بدل شده بود. طبیعی بود که در چنین شرایطی، به این فکر بیفتم که تماشاگران نیز باید از وابستگی به حضور من رها شود.

همهی نشانهها مرا به یک انتخاب میرساند؛ همکاری با مؤسسهی مطبوعاتی نامه امروز. این انتخاب، بیش از آنکه بر پایهی محاسبات اقتصادی باشد، بر اعتماد استوار بود. دوستانم در آن مجموعه، روزنامههای صبح امروز و آفتاب امروز را منتشر میکردند و قرار بود روزنامهی ورزش امروز نیز با مسئولیت من به همان خانواده بپیوندد. توافق ما بیش از آنکه قراردادی حقوقی باشد، نوعی تفاهم میان دوستانی بود که تصور میکردند میتوانند تجربههای مستقل خود را در قالب نهادی بزرگتر ادامه دهند. گمان من این بود که امور چاپ، توزیع، آگهی و اقتصاد نشر بر عهدهی آن مؤسسه باشد و استقلال حرفهای تماشاگران نیز در حوزهی سردبیری و تحریریه حفظ شود.
اما این انتقال، تنها جابهجایی یک امتیاز یا تغییر مالکیت نبود. ریتم انتشار ناگزیر باید تغییر میکرد، قطع نشریه دگرگون و مجوزهای تازهای دریافت میشد. همهی اینها نشان میداد که تماشاگران وارد مرحلهای تازه شده است؛ مرحلهای که دیگر با منطق یک ماهنامهی مستقل قابل اداره نبود.

در همین مقطع بود که از شاهین رحمانی خواستم مسئولیت این گذار را بر عهده بگیرد. در طول دورهی دوم، او را آزموده بودم و بیش از هر چیز به انگیزه، انرژی و سلامت حرفهایاش اعتماد داشتم. امروز نیز اگر به آن تصمیم بازگردم، همچنان معتقدم بهترین انتخاب بوده است. هر نسلی، برای آنکه بتواند تجربهی نسل پیش از خود را ادامه دهد، نیازمند کسانی است که هم به گذشته وفادار باشند و هم از آینده هراس نداشته باشند.
شاهین نیز از فرصتی که با تعطیلی نشریات ایران جوان و پرسپولیس پیش آمده بود، بهره برد و گروهی از بهترین روزنامهنگاران جوان آن زمان را گرد هم آورد. خود او سردبیر شد و پژمان راهبر دبیری تحریریه را پذیرفت. سرویسهای تخصصی شکل گرفتند، دبیران سرویس منصوب شدند و برای نخستین بار تماشاگران از قالب یک مجلهی فوتبال بیرون آمد تا به رسانهای فرهنگی ـ ورزشی نزدیک شود. اساس کار را بر نوشتههای ستون نویسها گذاشتیم. هیوا یوسفی، آرش راهبر، سیامک رحمانی، محمد شهرابی، سعیده اسلامیه، مزدکعلی نظری، امیر صدری، امیرحسین ناصری و دهها نویسنده، عکاس و روزنامهنگار جوان دیگر، هر یک بخشی از این تجربهی تازه بودند. قرار شد علاوه بر هفتهنامه، انتشار مجله بهعنوان ویژهنامههای نوبتی با دبیری سیامک رحمانی ادامه یابد. کار طراحی و اجرای صفحات نیز به عهدهی رضا صائمی و همکارانش بود.

برای نخستین بار احساس میکردم تماشاگران دیگر به حضور دائمی من وابسته نیست. نقش من به نظارت بر کار سردبیر و تنظیم روابط با مؤسسهی مادر محدود شده بود و تقریباً همهی امور روزمره، زیر نظر شاهین انجام میشد. این همان چیزی بود که سالها آرزویش را داشتم؛ اینکه مجله بتواند بدون حضور بنیانگذارش نیز به زندگی ادامه دهد. اما تاریخ، اغلب در همان لحظهای که رؤیا به تحقق نزدیک میشود، بذر پایان آن را نیز در دل خود میپرورد.
امروز که به گذشته مینگرم، احساس میکنم مهمترین اشتباه ما نه در ادارهی مجله، بلکه در خواندن زمانه بود. ما سرنوشت تماشاگران را به سرنوشت مؤسسهای گره زدیم که خود، در متن پرآشوب سیاست ایران قرار داشت. نامه امروز یکی از مهمترین تجربههای مطبوعاتی جریان اصلاحات بود؛ اما همین وابستگی، آن را در برابر طوفانهای سیاسی نیز آسیبپذیر میکرد. ما گمان میکردیم نهادهای فرهنگی میتوانند مستقل از کشاکش قدرت رشد کنند، حال آنکه در ایرانِ آن روزگار، چنین استقلالی بیش از آنکه واقعیت باشد، آرزو بود.
در سطحی گستردهتر نیز جامعه دستخوش تغییر بود. دولت دوم خاتمی دیگر از شور و انسجام سالهای نخست برخوردار نبود. آرمان جامعهی مدنی، که زمانی افقی دستیافتنی به نظر میرسید، با مقاومت ساختارهای قدرت روبهرو شده بود. در همان حال، نیروی دیگری نیز آرامآرام بر همهچیز سایه میانداخت؛ اقتصاد.

اگر دههی نخست پس از انقلاب را بتوان دوران غلبهی ایدئولوژی دانست و سالهای اصلاحات را عصر سیاست، ورود به دههی هشتاد را باید زمان ورود بیپروای پول به همهی عرصههای زندگی اجتماعی نامید. ثروتی که از سالهای پس از جنگ به تدریج انباشته شده بود، دیگر تنها ابزار رفاه نبود؛ به معیاری برای انتخاب، تصمیم و حتی تعریف موفقیت تبدیل میشد. فوتبال نیز از این قاعده مستثنا نبود.
در فوتبال ایران، سرمایههای تازه، بهویژه از سوی باشگاههای صنعتی اصفهان، موازنهی قدیمی را برهم زده بود و رسانههای ورزشی نیز به تدریج در مدار همین اقتصاد جدید قرار میگرفتند. بسیاری از قواعدی که روزگاری بر شور حرفهای استوار بود، اکنون زیر نفوذ مناسبات مالی تعریف میشد.

در همین میان، تیمی که شاهین رحمانی با زحمت بسیار گرد آورده بود، با جدایی پژمان راهبر و تعدادی دیگر از همکاران، انسجام اولیهی خود را از دست داد. تماشاگران در این مرحله همکاری با گروه دیگری از جوانان را آغاز کرد که چهرهترین آنها امیرمهدی ژوله است. مجوز روزنامهی تماشاگران هرگز صادر نشد و مجوز ورزش امروز زمانی رسید که دیگر فرصت تاریخی آن از دست رفته بود.
من نیز ایران را ترک کرده بودم. فاصلهی جغرافیایی، خواهناخواه، به فاصلهای عاطفی و حرفهای نیز تبدیل میشد. ارتباطم با مجله به حداقل رسیده بود و هر روز بیش از گذشته درمییافتم که سرنوشت یک نهاد، دیگر از ارادهی یک فرد خارج شده است.

شاید اما بزرگترین خطای ما، خطایی نظری بود. نسلی که در فضای دوم خرداد بالیده بود، گمان میکرد حرکت جامعه همواره رو به جلو است و تاریخ، پس از گشودن دری، دیگر آن را نخواهد بست. این تصور، بیش از اندازه خوشبینانه بود. تاریخ، برخلاف آنچه بسیاری از ما میپنداشتیم، مسیر مستقیم و خطی ندارد. گاه بازمیگردد، گاه عقب مینشیند و گاه دستاوردهای سالیان را در زمانی کوتاه دگرگون میکند.
همین اتفاق نیز رخ داد. جناح رقیب اصلاحات، سنگرهای دوم خرداد را یکی پس از دیگری بازپس گرفت و بسیاری از نهادهایی که در آن سالها شکل گرفته بودند، یا به حاشیه رانده شدند یا از میان رفتند. نامه امروز نیز از این سرنوشت مستثنا نبود و با افول آن مؤسسه، تماشاگران نیز مهمترین تکیهگاه خود را از دست داد.
امروز که به آن سالها نگاه میکنم، بیش از آنکه از شکست یک مجله سخن بگویم، به محدودیت رؤیای نهادسازی در ایران میاندیشم. ما میخواستیم مجلهای بسازیم که از بنیانگذارانش بزرگتر باشد؛ رسانهای که بتواند نسلهای مختلف را به یکدیگر پیوند دهد و از فراز تغییرات سیاسی به راه خود ادامه دهد. آرزویی که نه خام بود و نه ناممکن، اما شاید زمانه هنوز آمادگی تحقق آن را نداشت.
گمان میکنم روایت تماشاگران بدون سخن گفتن از شمارهی آخر، روایتی ناتمام خواهد بود. هر آغازی، معنای کامل خود را در پایان مییابد و شاید آنچه از این تجربه باقی مانده است، نه صرفاً خاطرهی انتشار چند ده شماره، بلکه تأملی باشد دربارهی نسبت آرمان با واقعیت، فرد و نهاد، و رؤیا با تاریخ.
از این رو، آخرین قسمت این روایت را باید به واپسین شمارهی تماشاگران سپرد؛ جایی که دیگر سخن تنها از یک مجله نخواهد بود، بلکه از پایان دورهای از امیدهای یک نسل نیز خواهد رفت.







