این مطلب، بخش دوم از روایت چهار قسمتی نادر داوودی دربارهی سرگذشت مجلهی «تماشاگران» است؛ روایتی که در آن، بنیانگذار این نشریه با نگاهی به گذشته، فراز و فرودهای یک تجربهی مستقل مطبوعاتی را بازخوانی میکند. پس از آنکه در بخش نخست از تولد این رؤیا و چالشهای شمارهی نخست گفتیم، در این قسمت به آغاز بازاندیشی میپردازیم.
دورهی دوم؛ آغاز بازاندیشی
اگر شمارهی نخست تماشاگران را بتوان لحظهی تولد یک رؤیا دانست، دورهی دوم آن را باید لحظهی آزمون همان رؤیا نامید. رؤیا تا زمانی که در قلمرو آرمان باقی میماند، از تناقضهای جهان واقعی مصون است؛ اما آنگاه که ناگزیر میشود با اقتصاد، سیاست، فرسودگی، مهاجرت، تغییر نسل و محدودیتهای ساختاری روبهرو شود، دیگر تنها یک رؤیا نیست، بلکه به سرگذشت بدل میشود. شمارهی بیستوششم، که آغاز دورهی دوم تماشاگران بود، دقیقاً در چنین نقطهای ایستاده است؛ جایی میان امید و تجربه، میان استمرار و گسست.

انتشار این دوره پس از صعود ایران به جام جهانی ۱۹۹۸ آغاز شد. اگر دورهی نخست با شور قهرمانی بازیهای آسیایی پکن متولد شده بود، اینبار نیروی محرک، بازگشت فوتبال ایران به مهمترین صحنهی جهانی پس از بیست سال بود. اما آنچه در فاصلهی این دو مقطع رخ داده بود، تنها به فوتبال مربوط نمیشد. ایران نیز دیگر همان ایران پیشین نبود.

دوم خرداد، صرفنظر از داوریهای سیاسی، فضای تازهای در حیات فرهنگی کشور گشوده بود. احمد بورقانی در معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد، اصغر رمضانپور در مدیریت فرهنگی و نسلی تازه از روزنامهنگاران و نویسندگان، امکان تجربههای متفاوتی را فراهم کرده بودند. در همان حال، مهاجرت مهران شفاپی نیز یادآور حقیقت دیگری بود؛ اینکه هر تحول فرهنگی، همزمان با زایش، نوعی پراکندگی را نیز با خود حمل میکند. پروژههای فرهنگی در ایران، همواره میان امکان و فقدان در نوسان بودهاند.
در چنین شرایطی، انتشار دوبارهی تماشاگران بیش از آنکه یک تصمیم حرفهای باشد، نوعی پذیرش مسئولیت بود. شمارههای پایانی دورهی نخست، زیر فشار مشکلات مالی، هر بار با صورتی تازه منتشر میشدند؛ تغییر قطع، تغییر کاغذ، تغییر شکل و جستوجوی بیپایان برای یافتن الگویی اقتصادی که بتواند نشریه را زنده نگه دارد. اما هیچیک راهگشا نبود. ادامه دادن، بیش از آنکه بر محاسبه استوار باشد، بر جسارتی تکیه داشت که معمولاً تنها از سر ایمان به یک ایده برمیآید.

این بار تصمیم گرفتم مسئولیت را به تمامی بر عهده بگیرم. برخلاف بسیاری از شمارههای آغازین که هنگام انتشارشان در ایران نبودم، اکنون میخواستم موفقیت یا شکست مجله را بیواسطه تجربه کنم. شاید این تصمیم، بیش از آنکه نشانهی اعتماد به نفس باشد، حاصل درک این واقعیت بود که هر پروژهای، در نقطهای از مسیر خود، ناگزیر باید صاحب مسئولیت واحدی باشد.
تحول، پیش از آنکه در محتوا دیده شود، در ظاهر مجله خود را نشان داد. قطع بزرگتر شد. کاغذ سفید تحریر جای کاغذ روزنامهای را گرفت؛ تغییری که صرفاً کیفیت چاپ را بالا نمیبرد، بلکه شأن بصری مجله را نیز دگرگون میکرد. عکسهای رنگی جان تازهای گرفتند، لوگو بازنگری شد، یونیفورم صفحات به کلی تغییر کرد و شناسنامهی مجله، که همواره بخشی از هویت آن بود، سامان دقیقتری یافت.

برای این دگرگونی، از حسن کریمزاده دعوت به همکاری کردم؛ طراح جوانی که نگاهش به گرافیک، بیش از آنکه آرایش صفحه باشد، نوعی معماری بصری بود. بعدها، با ورود صفحهبندی دیجیتال، بسیاری از ایدههایی که او در همین شماره کاشت، به بلوغ رسیدند. امروز که به آن صفحات نگاه میکنم، بیش از هر چیز افسوس میخورم که لیاوتهای دستی آن سالها حفظ نشدند. آن اتودها، اگر باقی مانده بودند، تنها اسناد یک نشریه نبودند؛ بخشی از تاریخ گرافیک معاصر ایران بودند، در دورانی که هر صفحه با تیغ، چسب، کاغذ کالک و ساعتها کار دستی ساخته میشد.

در همین شماره، نامهی مدیر ارتباطات فیفا خطاب به سردبیر مجله را نیز منتشر کردم؛ نامهای که از ابتکار تماشاگران در افزودن صفحات انگلیسی دربارهی فوتبال ایران تقدیر میکرد. شاید این اتفاق، در نگاه نخست اهمیت چندانی نداشته باشد، اما برای من نشانهی آن بود که مجله دیگر تنها برای مخاطب داخلی نوشته نمیشود؛ بلکه میکوشد فوتبال ایران را به جهان نیز معرفی کند. این همان آرزویی بود که از نخستین شماره در ذهن داشتیم: شکستن مرزهای بستهی رسانهای.
روی جلد شماره، تصویری از خداداد عزیزی در بازی تاریخی برابر استرالیا، با عکس حسن صبری، قرار گرفت. این انتخاب، برخلاف جلد نخست دورهی قبل، دیگر محصول نوعی زیباییشناسی نخبهگرایانه نبود؛ این بار تصویر، حافظهی جمعی یک ملت را بازمیتاباند. اگر جلد شمارهی اول بیش از آنکه مخاطب را بشناسد، به معیارهای جهانی عکاسی وفادار بود، جلد دورهی دوم از دل تجربهی مشترک ایرانیان برمیآمد؛ تجربهای که میلیونها نفر آن را زیسته بودند.

بخش عمدهی سرمقاله و بسیاری از مقالههای این شماره را خودم نوشتم، اما همچنان نامم را به عنوان سردبیر ثبت نکردم. شاید این رفتار از منظر حرفهای چندان قابل دفاع نباشد، اما برای من نوعی وفاداری به حافظهی جمعی دورهی نخست بود. تماشاگران هرگز پروژهی یک فرد نبود؛ حتی زمانی که بار آن بر دوش یک نفر قرار گرفته بود، نمیتوانستم آن را به نام خود مصادره کنم.
با این حال، تفاوت مهمی در لحن مجله پدید آمد. اکنون امکان آن وجود داشت که مطالب، صریحتر، انتقادیتر و بیپردهتر نوشته شوند. تغییر فضای عمومی کشور این فرصت را فراهم کرده بود که فوتبال نه صرفاً از منظر مسابقه، بلکه بهعنوان بخشی از ساختار اجتماعی و فرهنگی مورد پرسش قرار گیرد. فوتبال دیگر تنها میدان رقابت نبود؛ آینهای بود که جامعه میتوانست خود را در آن بازشناسد.
در انتخاب همکاران نیز همان سیاست دورهی نخست ادامه یافت؛ سیاست کشف استعدادهای تازه. محمدعلی کریمی، امیر پزشکی، سهند صمدیان، سید احمد محیط طباطبایی، نصرالله حدادی، مانا نیستانی و سیدابراهیم نبوی، هر یک از افقی متفاوت به مجله پیوستند. آنچه اهمیت داشت، نه صرفاً نام افراد، بلکه تنوع نگاهها بود. تماشاگران میخواست فوتبال را از انحصار روزنامهنگاری صرف ورزشی بیرون بیاورد و آن را به قلمرو تاریخ، طنز، جامعهشناسی، هنر و فرهنگ پیوند بزند.

شاید درخشانترین نمونهی این رویکرد، مقالهی سید ابراهیم نبوی با عنوان «تهران؛ ساعت ۲۵» باشد. خود او بعدها گفته بود که این بهترین نوشتهی طنزش در مطبوعات است. اهمیت آن مقاله تنها در کیفیت ادبیاش نبود؛ بلکه در این بود که نشان میداد فوتبال، حتی در لحظهی صعود به جام جهانی، میتواند بهانهای برای خواندن شهر، جامعه و روان جمعی ایرانیان باشد. طنز، در آن متن، صرفاً خنده نمیآفرید؛ نوعی شناخت تولید میکرد.

از دیگر تجربههایی که هنوز برایم عزیز است، آغاز انتشار تاریخ جام جهانی فوتبال بر پایهی ترجمهی یک کمیکاستریپ فرانسوی بود. حسن کریمزاده برای فارسیسازی آن، رنج فراوان برد؛ زیرا مسئله فقط ترجمهی کلمات نبود، بلکه باید تصویر نیز با زبان فارسی دوباره ساخته میشد. امروز، در عصر نرمافزارهای هوشمند، شاید دشوار باشد تصور کنیم که آن صفحات چگونه با دقتی وسواسگونه بازطراحی میشدند؛ اما همان رنج، بخشی از کیفیت کار بود.

با همهی این تغییرات، مسئلهی اصلی همچنان پابرجا ماند. مشکل تماشاگران نه در ایده بود، نه در کیفیت محتوا، و نه حتی در مخاطب. مشکل، فقدان سازمان بود. در ایران، بسیاری از پروژههای فرهنگی بر شانههای چند نفر استوار میشوند؛ کسانی که ناگزیرند هم مدیر باشند، هم نویسنده، هم ویراستار، هم تهیهکننده، هم توزیعکننده و گاه حتی حسابدار. این تمرکز ناگزیر وظایف، انرژی خلاقه را فرسوده میکند. آنچه کم داشتیم، استعداد یا انگیزه نبود؛ نهاد بود. سازمانی که بتواند بار تداوم را بر دوش بکشد.
اکنون که این دو یادداشت را دربارهی نخستین شماره و آغاز دورهی دوم نوشتهام، بیش از گذشته احساس میکنم روایت هر تجربهای، اگر تنها به موفقیتها بپردازد، به نوعی اسطورهسازی تبدیل میشود. حافظه، زمانی ارزشمند است که بتواند شکستها را نیز به همان اندازهی کامیابیها به یاد آورد. شاید مهمترین بخش تاریخ تماشاگران هنوز نوشته نشده باشد؛ تاریخی که نه از آرزوها، بلکه از ناتوانیها سخن بگوید. اینکه چرا بسیاری از ایدههایی که درست به نظر میرسیدند، به نتیجه نرسیدند؛ چرا ساختار، همواره از آرمان عقب ماند؛ چرا شور، جای سازمان را گرفت؛ و چرا نسلی که میخواست سنت تازهای در روزنامهنگاری ورزشی ایران بنا کند، در بسیاری از نقاط، ناچار شد با امکاناتی بسیار کمتر از آرزوهایش زندگی کند.
شاید تنها از خلال چنین بازنگری صادقانهای بتوان دریافت که تاریخ یک مجله، صرفاً تاریخ انتشار چند شماره نیست؛ بلکه تاریخ مواجههی یک نسل با امکانها و امتناعهای زمانهی خویش است. تماشاگران نیز، بیش از آنکه نام یک نشریه باشد، سند همین مواجهه است؛ مواجههای که هنوز، پس از گذشت سالها، پایان نیافته است.







