«درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفتۀ مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن»
― عمران صلاحی
ما پنج نفر بودیم که همان روز اول همدیگر را پیدا کردیم. هر پنجتایمان ارتباطاتنخواندهٔ دورهٔ لیسانس بودیم؛ آدمهایی که بعد از سالها کلنجار رفتن با زندگی و درس و کار، خواسته بودیم مسیرمان را کج کنیم به سمتی که دلمان میخواست و تهش رسیده بودیم به گروه ارتباطات تهرانمرکز. ما پنج نفر بودیم که همان روزهای اولِ دورهٔ ارشد، سر یکی از کلاسهای زورکی که برای دانشجویان غیر ارتباطات میگذارند همدیگر را یافتیم و فهمیدیم برای هر پنجتایمان روزنامهنگاری چیز محترم و شاید مقدسی است. ما پنج تا مسئولیت کشف اساتید دانشکده را بین خودمان تقسیم کردیم. کسانی که بتوانیم با آنها دربارهٔ همهٔ مسائلی گفتوگو کنیم که در سالهای لیسانس نتوانسته بودیم.
لذت بیان سخنان نوآموخته و عطشِ اظهار وجود در آن سالها آن قدر در کلهمان باد انداخته بود که باعث میشد جرئت داشته باشیم و در راهروهای دانشکده جلوی مهناز رونقی، سینمای کیارستمی را نقد کنیم و با محمدعلی الستی دربارهٔ لوگوس نزد هایدگر حرف بزنیم. با اینکه اسم پائولو فریره را اولین بار از زبان حوری دهقانشاد شنیده بودیم بیمحابا دربارهٔ «آموزش بهمثابهٔ عمل رهاییبخش» حرف میزدیم و برای مدارسِ جهان سوم نسخهٔ مشارکتمحور میپیچیدیم. در کلاس نسترن خواجهنوری که خودش به تازگی به ایران برگشته بود، سعی میکردیم کلمات انگلیسی را با چنان غلظتی بیان کنیم که خود ملکه الیزابت هم اینقدر به خودش فشار نمیآورد و با جدیتی کودکانه با محمد دادگران بحث میکردیم که چرا سیاستگذاری ارتباطی ایران بازتاب روابط قدرت است.
کشف «تژا میرفخرایی» اما، نتیجهٔ جستوجوهای مهدی بود که مأمور شده بود کلاسهای لیسانس را زیر و رو کند. مهدی هیچوقت فاش نکرد چطور تژا را پیدا کرده بود؛ این را مثل یک توانمندیِ خاصِ انحصاری نزد خودش نگه داشت. من اما پارامترهایی مثل تفرش، سیگار، پرسپولیس و آن رگههای چپگرایی را در این اکتشاف بیتأثیر نمیدانم.
مهدی میگفت: «تحلیل گفتمان درس میده؛ پایِ زبانشناسی و نشانهشناسی رو وسط کلاس میکشه، حوصلهٔ ژورنالیسم بازاری رو نداره و اگر بفهمه فلان رسانه رو دوست داری، همون اولِ کلاس تکلیفت رو با خودش و با جهان روشن میکنه» و سؤال بزرگ ما این بود که: «خب چرا کلاسهای ارشد رو بهش نمیدن؟» برای او متن، فقط مقالهٔ علمی یا سرمقاله نبود؛ شعار روی دیوار، تبلیغ تلویزیونی، تیتراژ سریال یا شوخیِ فلان مجری، همه مادهٔ خامِ گفتوگو بودند. ما که عادت داشتیم چیزی را که نمیفهمیم حفظ کنیم، همان اوایلِ گفتوگو با تژا این مکانیسم دفاعی را از دست دادیم. میگفت: «حق داری نفهمی. ولی حق نداری نفهمیده، تکرار کنی.»

راستش بقیه را نمیدانم ولی در همهٔ این سالها بین من و ارتباطات تهرانمرکز یک رابطهٔ عشق-نفرت به وجود آمده است. من عمیقاً عاشق دانشکدهمان بودم آنقدری که وقتی در جلسهٔ مصاحبهٔ دکترا، محمد سلطانیفر جلوی بقیهٔ اعضای ژوری زد روی شانهام و با لبخند گفت: «خب! میبینم که میخوای بیایی علومتحقیقات» گفتم: «راستش آقای دکتر دوست دارم برم تهرانمرکز». اگرچه دکتر سلطانیفر در ادامه با گفتن این که «خیلی هم دلت بخواد بیایی علوم تحقیقات آقا جان» من را دعوا کرد، ولی خندهٔ رضایت دکتر خواجهنوری را در همان جلسه دیدم و فهمیدم که تصمیم درستی گرفتهام.
من عاشق دانشکدهمان بودم چون پای گفتوگو با اساتیدی مینشستم که عمیقاً دوستشان داشتم و از دانشکدهمان متنفر شدم وقتی از نزدیک دیدم آدمهایی که دوستشان دارم چه رنجی میکشند تا هویت حرفهای، اخلاقی و انسانی خود را حفظ کنند.
امروز صحبت کردن از رنجهایی که تژا در دانشکده کشید برای همهٔ ما کار سادهتری شده است. یک بار به مهدی گفتم تژا میرفخرایی، دیهگو مارادونای دانشکدهٔ ارتباطات است. همانقدر نابغه، همانقدر منزوی و همانقدر افسرده. ژئو هاوهلانژ در جام جهانی ۱۹۹۴ در ایالات متحدهٔ آمریکا، در قلب امپریالیسم، تست دوپینگ مارادونا را علم کرد تا او را از جهان فوتبال حذف کند و حذف کردن تژا میرفخرایی از دانشکدهٔ ارتباطات از آن هم کار سادهتری بود. لازم نبود کسی تست دوپینگ از او بگیرد؛ کافی بود چند جملهاش از کانالهای رسمی عبور کند. کافی بود در دفاعیهٔ یک دانشجو، بهجای تحسینِ ادبیات رسمی، از واژهٔ «سانسور» استفاده کند. باقیاش را سیستم انجام میداد. تژا فرسوده و فرسودهتر شد. «پرحاشیه» و «دیوانه» خطابش میکردند تا نهایتاً حذف شود. این را خودش توی بالکن خانهاش به ما گفت. گفت: «به من میگفتن دیوونه» و بعد دیوانهوار میخندید. درست مثل دیهگو مارادونا در فیلم امیر کوستوریتسا.
جهان فوتبال مارادونا را از دست داد و دانشکدهٔ ارتباطات میرفخرایی را. دیهگو برای فرار از جهانِ ناعادلانهٔ فوتبال دوباره به کوکائین پناه برد و تژا دوباره به نقاشی. در خانهاش و بیسروصدا دوباره به کاری برگشت که در همهٔ سالهای جوانی در اسلو از آن امرار معاش کرده بود. میگفت آن سالها خانم گالریداری بوده که نقاشیهایش را بدون آنکه ببیند میخریده. چندباری با مهدی به خانهاش رفتیم. نقاشیهای جدیدش را میدیدیم، چیدمان کارها را روی دیوار جابجا میکردیم و ساعتها دربارهٔ سینما و عکاسی و فوتبال و سیاست و معماری حرف میزدیم. بارها اصرار کردیم که نمایشگاهی از کارهایش برپا کنیم. هربار که میگفتیم با شوقی کودکانه استقبال میکرد و هربار که به مرحلهٔ اجرا نزدیک میشدیم با هراسی عجیب همهچیز را رد میکرد. میگفت «به اسم من نگذار. ببر به اسم خودت نمایشگاه بگذار. اصلا بدون اسم بگذار» و من میدانستم چقدر از قضاوتها و انگزدنها هراس دارد. یک بار وقتی یکی از دانشجویان قدیمی در خانهاش به یکی از نقاشیهایش اشاره کرد و در مقام تحسین گفت: «استاد خیلی شبیه کارهای جکسون پولاکه» آشفته شد و فردایش پای تلفن به من گفت: «دفعهٔ بعدی دیگه این پسره رو نیار». و بعدها پیام داد که «برای من یه کارت جور کن بتونم برم بیرون عکاسی کنم، بزنم بیرون از این خونه… نقاشی برام مثل زنجیره.»
ما پنج نفر آن روزگار، حالا زنان و مردان میانسالی هستیم که هرکدام در گوشهای از جهان پخش شدهایم. شعلهٔ ایدهآلگری همهمان نیمسوز شده و هر کداممان به شکلی سازش کردهایم با واقعیت، با سانسور، با خودسانسوری، با اقتضائات بازار. دیگر خیلی به قوچانی فحش نمیدهیم و برایمان اهمیتی ندارد تیتر فلان روزنامه چطور میتوانست باشد. حتی دیگر روی اینکه ارتباطات تهرانمرکز دانشکده است یا گروه، تعصبی نداریم. ولی هنوز در نگاه ما تژا معلمِ نوعی خاص از حساسیت است؛ حساسیت نسبت به قدرتی که خودش را در زبان پنهان میکند. میگفت «روزنامهنگاری مقدس نیست، ولی بیمسئولیت هم نیست» و حالا هر بار که انگشتم روی دکمهٔ «انتشار» میرود، انگار تژا، همانطور که سیگار را بین دو انگشت گرفته است، میپرسد: «این واژه رو عوض کردی چون دقیقتره، یا چون بیخطرتره؟»
این یادداشت را نه برای این مینویسم که تژا را رسمیتر از آنچه هست، رسمی کنم؛ نه برای این که او را به مقام «استاد شهیدِ مظلوم علوم ارتباطات» ارتقا بدهم. این یادداشت را مینویسم تا اعتراف کنم اگر امروز هنوز از واژهٔ «ارتباطات» شرم نمیکنم، اگر هنوز عشقم به دانشکدهٔ ارتباطات بر نفرتم میچربد و اگر فکر میکنم روزنامهنگاری میتواند شغلی شرافتمندانه باشد، بخش بزرگی از آن را مدیون تژا و دیگر زنان و مردانی هستم که در راهروهای یک دانشکدهٔ نهچندان مشهور، وزن سنگین حیثیت علوم ارتباطات را با بدن و زندگی خودشان تحمل کردند؛ و حالا یکییکی دارند میروند.







