شنبه 3 مرداد 1405
Picture of کیارش اقبالی
کیارش اقبالی
دبیر تحریریۀ مُصوّر

فهرست

فرض کنید در خیابان راه می‌روید و روی یک بیلبورد بزرگ می‌خوانید: «اشت راک سهم اهه». چند ثانیه طول می‌کشد تا بفهمید منظور «اشتراک سه‌ماهه» بوده؟ حالا همین اتفاق را برای «ماس کرب وبتر سان»، «شلوا رجی نزن انه» و «زنج یرطل اسیس انتی» تکرار کنید. این، خلاصهٔ کمپین محیطی جدید اسنپ‌پی برای تبلیغ پرداخت چهارقسطی‌اش است: نام هر کالا را به چهار تکه شکسته‌اند تا هم بگویند «هر چیزی را می‌شود با ما خرید» و هم بگویند «در چهار قسط». ایده روی کاغذ بامزه به‌نظر می‌رسد اما روی بیلبورد، افتضاح از آب درآمده.

مسئلهٔ این یادداشت فقط یک کمپین نیست. مسئله لایه‌‌هایی به‌هم‌پیوسته است: یک کمپین که سازوکار خلاقانه‌اش را قربانیِ اجرا کرده؛ تمجیدهای لینکدینی که بیلبوردهای معمولی را به نقش‌آفرینی در آیندهٔ تجارت الکترونیک ایران گره زده؛ و فضایی در لینکدین فارسی که این‌گونه بزرگ‌نمایی‌ها را نه‌تنها تحمل، بلکه تشویق می‌کند. این لایه‌ها به یک بحران قدیمی‌تر برمی‌گردند: بی‌مبالاتی نسبت به زبان فارسی در صنعت تبلیغات، درست در روزگاری که این صنعت بیش از هر زمان دیگری در معرض دید عمومی است.

کمپینی که باید رمزگشایی شود، نه خوانده

بازی با زبان در تبلیغات، ذاتاً ایده‌ٔ بدی نیست. گیمیفیکیشن پیام، وقتی درست اجرا شود، مخاطب را درگیر و پیام را ماندگارتر می‌کند. اما هر بازی زبانی باید یک قاعدهٔ ساده را رعایت کند: مخاطب باید بتواند در چند ثانیه، در حال رانندگی یا عبور از پیاده‌رو، پیام را رمزگشایی کند. تکه‌تکه‌کردن یک عبارت پنج‌شش‌هجایی به چهار بخش نامتقارن و بی‌قاعده، این آستانه را رد می‌کند. نتیجه، نه بازی زبانی، که معماست؛ و معما در بیلبورد شهری، برخلاف پازل روزنامه، فرصت حل‌شدن ندارد.

یک پیش‌فرض نادرست وجود دارد که اگر مخاطب چند ثانیه بیشتر فکر کند، درگیری ذهنی بیشتری با تبلیغ پیدا می‌کند و این الزاماً اتفاق مثبتی است. این استدلال شاید دربارهٔ یک بازی موبایلی، یک کمپین تعاملی یا حتی یک معمای اینترنتی درست باشد، اما دربارهٔ تبلیغات محیطی الزاماً صدق نمی‌کند. 

بیلبورد، رسانه‌ای برای مطالعه نیست. برخلاف کتاب، مقاله یا حتی یک پست اینستاگرامی، مخاطب تصمیم نگرفته است که روبه‌روی بیلبورد بایستد و آن را با حوصله بخواند. او یا در حال رانندگی است، یا از کنار خیابان عبور می‌کند، یا در ترافیک نگاهش برای لحظه‌ای به سازه‌ای بزرگ جلب می‌شود. تبلیغات محیطی، رسانهٔ «مواجههٔ گذرا» است؛ رسانه‌ای که باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن پیام خود را منتقل کند.

به‌همین‌دلیل است که تقریباً همهٔ راهنماهای معتبر طراحی تبلیغات محیطی بر یک اصل مشترک تأکید می‌کنند: پیام باید در همان نگاه اول قابل دریافت باشد. این به معنای ساده بودن ایده نیست؛ به معنای کم بودن تلاش ذهنی موردنیاز برای فهم پیام است. اگر مخاطب مجبور شود ابتدا بفهمد اصلاً چه نوشته شده و سپس تازه به معنای آن فکر کند، بخش عمده‌ای از فرصت ارتباط از دست رفته است.

در روان‌شناسی شناختی، نظریه‌ای وجود دارد که می‌تواند توضیح دهد چرا چنین کمپین‌هایی گاهی برخلاف انتظار عمل می‌کنند. «نظریهٔ بار شناختی» که جان سواِلر آن را در دههٔ ۱۹۸۰ مطرح کرد، بر این ایده استوار است که ظرفیت پردازش ذهن انسان محدود است. هرچه برای فهم یک پیام انرژی ذهنی بیشتری صرف شود، منابع کمتری برای درک خودِ پیام باقی می‌ماند.

در یک بیلبورد معمولی، ذهن مخاطب این مسیر را طی می‌کند: متن را می‌خواند، معنا را دریافت می‌کند، برند را به خاطر می‌سپارد.

اما در کمپین اسنپ‌پی، ترتیب این فرایند تغییر کرده است. ابتدا باید حروف را کنار هم گذاشت، سپس حدس زد منظور چه کلمه‌ای بوده، بعد مطمئن شد حدس درست است و در نهایت تازه پیام تبلیغ را دریافت کرد.

به بیان ساده، مخاطب پیش از آنکه با برند ارتباط برقرار کند، باید یک مسئلهٔ زبانی را حل کند. اینجاست که اصطکاک شناختی شکل می‌گیرد؛ اصطکاکی که نه به دلیل پیچیدگی محصول، بلکه صرفاً به دلیل شیوهٔ ارائهٔ پیام ایجاد شده است. در تبلیغات، همیشه جلب‌توجه ارزشمند نیست. توجهی ارزشمند است که به فهم پیام منجر شود. اگر تمام انرژی ذهن مخاطب صرف رمزگشایی متن شود، دیگر فرصتی برای به خاطر سپردن مزیت برند باقی نمی‌ماند.

وقتی یک بیلبورد، بیش از اندازه بزرگ می‌شود

پس از اجرای کمپین، یکی از اعضای تیم اسنپ‌پی در لینکدین پستی منتشر کرد که در آن این بیلبوردهای شهری را نمونهٔ یک هم‌افزایی راستین بین برندها، نشانهٔ شراکت واقعی با کسب‌وکارها و در نهایت پیامی روشن دربارهٔ جایگاه کلیدی اسنپ‌پی در آیندهٔ تجارت الکترونیک ایران معرفی کرد. زبان این پست، زبان معمول ادبیات شرکتی روی لینکدین است: پر از واژه‌های بزرگ برای رویدادی که، هرقدر هم خلاقانه، در نهایت یک کمپین بیلبوردی برای معرفی یک قابلیت پرداخت است.

مشکل اینجا این باور ضمنی است که تکرار یک ادعا، آن ادعا را واقعی می‌کند. یک کمپین محیطی، فارغ از خلاقانه یا ضعیف بودنش، به‌خودی‌خود «نقشی کلیدی در آیندهٔ یک صنعت» ندارد؛ و وقتی محتوای واقعیِ کمپین (چند بیلبورد ناخوانا) با ادعای بلندپروازانهٔ متن معرفی‌اش (شراکت راهبردی، آینده‌سازی در صنعت) سنجیده می‌شود، فاصله همان چیزی است که اعتبار پیام را می‌خورد.

اپیدمی تعریف و تمجیدهای توخالی در لینکدین فارسی

نکتهٔ نگران‌کننده‌تر، تمجیدهایی است که هیچ نسبتی با کیفیت واقعی اجرا ندارند. این پدیده تازه نیست. کاربران فارسی‌زبان لینکدین بارها به تبدیل‌شدنِ این شبکهٔ «حرفه‌ای» به ویترینی برای تعریف و تمجیدهای یک‌دست و بی‌محابا از هر بیلبورد و کمپینی اشاره کرده‌اند؛ فضایی که در آن، برخلاف ماهیت اصلی لینکدین، گفت‌وگوی حرفه‌ای و نقدپذیر جای خود را به تأییدهای مکانیکی داده است.

بخشی از این ماجرا احتمالاً به بودجه‌های پروموشن اینفلوئنسری برمی‌گردد که در کمپین‌های بزرگ به افراد صاحب‌مخاطب اختصاص می‌یابد تا کمپین را در شبکه‌های اجتماعی مختلف پروموت کنند. مسئله خودِ پرداخت پول برای پروموشن نیست؛ این رویه‌ای استاندارد و جهانی است. مسئله این است که در لینکدین فارسی، عرف افشای تبلیغ پولی (که در بسیاری از بازارها با برچسب‌هایی مثل #Ad یا #Sponsored رعایت می‌شود) عملاً وجود ندارد؛ پستِ پولی، در قالب نظر شخصیِ داوطلبانه عرضه می‌شود. رسانه‌ای که ادعای نقد مستقل دارد، نمی‌تواند این نکته را نادیده بگیرد، چون دقیقاً همین شفافیتِ غایب است که تشخیصِ نظر واقعی از تبلیغِ پنهان را برای مخاطب عادی ممکن یا ناممکن می‌کند.

زبان، قربانیِ خلاقیتِ کاذب

اگر کمپین اسنپ‌پی تنها یک نمونهٔ استثنایی بود، شاید ارزش این همه بحث را نداشت. اما واقعیت این است که این کمپین بخشی از روندی بزرگ‌تر در صنعت تبلیغات ایران است؛ روندی که در آن، هر فاصله گرفتن از زبان معیار، هر حذف و شکستن واژه و هر دستکاری در ساختار زبان، به‌سرعت «خلاقیت» نامیده می‌شود، بی‌آنکه پرسیده شود آیا این تغییر، واقعاً به ارتباط بهتر کمک کرده است یا نه.

در سال‌های اخیر، نمونه‌های متعددی از این رویکرد را دیده‌ایم. شهر فرش از شعار «سرمایتو فرش کن» استفاده می‌کند. فروشگاه روژا در کمپینی می‌پرسد: «هدیت رو گرفتی؟» در شبکه‌های اجتماعی برندها نیز نمونه‌های مشابه فراوان‌اند؛ واژه‌هایی که بخشی از آن‌ها حذف شده، ضمیرها به شکلی نامعمول به کلمات چسبیده‌اند، یا ساختار جمله صرفاً برای متفاوت به نظر رسیدن تغییر کرده است.

تبلیغات، اگرچه می‌تواند از زبان روزمره الهام بگیرد، اما نمی‌تواند قواعد اولیهٔ خوانایی را نادیده بگیرد. زبان، پیش از آنکه ابزار خلاقیت باشد، ابزار ارتباط است. هر تغییری که این کارکرد اصلی را تضعیف کند، باید با احتیاط بسیار بیشتری انجام شود.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که بخشی از صنعت تبلیغات، «متفاوت بودن» را با «مبهم بودن» اشتباه می‌گیرد. در بسیاری از جلسات ایده‌پردازی، نخستین پرسش این نیست که «مخاطب این را چگونه و با چه سرعتی می‌خواند؟» بلکه این است که «آیا قبلاً کسی چنین کاری کرده است؟» نتیجه آن است که گاهی تفاوت، خود به هدف تبدیل می‌شود؛ حتی اگر این تفاوت به قیمت دشوارتر شدن ارتباط تمام شود.

در چنین فضایی، زبان فارسی نخستین قربانی است. زبان، سرمایه‌ای مشترک است؛ زیرساختی که میلیون‌ها نفر هر روز برای انتقال معنا از آن استفاده می‌کنند. صنعت تبلیغات نیز، برخلاف تصور رایج، فقط مصرف‌کنندهٔ این سرمایه نیست؛ یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان زبان عمومی است. میلیون‌ها نفر هر روز شعارهای تبلیغاتی، بیلبوردها، آگهی‌های تلویزیونی و محتوای برندها را می‌بینند. بسیاری از عبارت‌هایی که امروز وارد گفتار روزمره شده‌اند، نخستین بار در تبلیغات متولد شده‌اند. به‌همین‌دلیل، تبلیغات نه فقط بازتاب‌دهندهٔ زبان، شکل‌دهندهٔ آن نیز هست.

این جایگاه، مسئولیت هم ایجاد می‌کند. وقتی یک برند بزرگ تصمیم می‌گیرد واژه‌ای را به شکلی غیرمعمول بنویسد، این فقط یک انتخاب گرافیکی نیست؛ نوعی مداخله در زبان عمومی است. هرچه آن برند بزرگ‌تر باشد و مخاطبان بیشتری داشته باشد، اثر این مداخله نیز گسترده‌تر خواهد بود. بنابراین نمی‌توان هر دستکاری در زبان را صرفاً با برچسب «خلاقیت» توجیه کرد.

البته این یادداشت، مدافع زبانی منجمد، مقدس یا تغییرناپذیر نیست. هیچ زبان زنده‌ای بدون تغییر دوام نمی‌آورد. زبان فارسی نیز قرن‌هاست که تغییر می‌کند، واژه‌های تازه می‌سازد، از زبان گفتار تأثیر می‌گیرد و خود را با نیازهای زمانه تطبیق می‌دهد. ورود زبان محاوره به تبلیغات نیز، در بسیاری از موارد، کاملاً طبیعی و حتی مطلوب است. گاهی یک جملهٔ محاوره‌ای، از ده‌ها جملهٔ رسمی صمیمانه‌تر، مؤثرتر و به‌یادماندنی‌تر است. اما میان استفادهٔ هوشمندانه از ظرفیت‌های زبان محاوره و بی‌دقتی‌ای که پشت نام خلاقیت پنهان می‌شود فاصله‌ای جدی وجود دارد.

وقتی یک برند از لحن گفتاری استفاده می‌کند تا به مخاطب نزدیک‌تر شود، در حال بهره‌گیری از یکی از ظرفیت‌های طبیعی زبان است. اما وقتی واژه‌ای مانند «هدیه‌ات» صرفاً برای کوتاه‌تر شدن، یا بدتر، به دلیل بی‌سوادی، به «هدیت» تبدیل می‌شود، بدون آنکه ریتم، موسیقی، خوانایی یا اثر ارتباطی جمله بهبود پیدا کند، این دیگر یک انتخاب زبانی آگاهانه نیست؛ حذف بخشی از زبان است.

همین مسئله دربارهٔ کمپین اسنپ‌پی نیز صدق می‌کند. شکستن واژه‌ها به چهار قطعه، نه معنای تازه‌ای تولید می‌کند، نه زیبایی زبانی می‌آفریند و نه تجربهٔ خواندن را بهتر می‌کند. تنها کاری که انجام می‌دهد، دشوارتر کردن خواندن است.

شاید بزرگ‌ترین سوءتفاهم سال‌های اخیر صنعت تبلیغات همین باشد که هرچه بتوان قواعد زبان را بیشتر شکست، کار خلاقانه‌تری انجام شده است. درحالی‌که تاریخ تبلیغات، دقیقاً عکس این را نشان می‌دهد. بزرگ‌ترین کپی‌رایترها، پیش از آنکه زبان را بشکنند، آن را عمیقاً می‌شناختند. اگر هم از قواعد فاصله می‌گرفتند، این فاصله گرفتن همیشه دلیلی ارتباطی داشت؛ یا معنایی تازه خلق می‌کرد، یا شخصیت برند را تقویت می‌کرد، یا پیام را ماندگارتر می‌ساخت.

خلاقیت واقعی، تخریب زبان نیست؛ استفادهٔ هوشمندانه از ظرفیت‌های آن است. اگر زبان را مادهٔ اولیهٔ ارتباط بدانیم، خلاقیت باید مانند معماری باشد که از همان مصالح، بنایی زیباتر و کارآمدتر می‌سازد، نه مانند کسی که برای متفاوت بودن، ستون‌های ساختمان را حذف می‌کند و بعد نام آن را نوآوری می‌گذارد. در تبلیغات نیز، هرجا خوانایی، دقت و انتقال معنا قربانی متفاوت بودن شود، دیگر با نوآوری مواجه نیستیم؛ با خلاقیت کاذب روبه‌رو هستیم؛ خلاقیتی که بیش از آنکه به مخاطب خدمت کند، می‌خواهد خودِ خلاقیت دیده شود.

هیچ‌کدام از این استدلال‌ها به‌معنای رد خلاقیت یا بازی‌های زبانی در تبلیغات نیست. کمپین‌های خوب، همیشه از قواعد مرسوم عبور کرده‌اند تا چیزی تازه بسازند. اما تفاوتِ بین یک بازیِ زبانیِ موفق و یک شکست خلاقانه، در یک سؤال ساده نهفته است: آیا مخاطب، در زمان و بستری که پیام را می‌بیند، می‌تواند بدون تلاش اضافه آن را بفهمد؟ اگر پاسخ نه باشد، آن ایده، هرقدر روی کاغذ هوشمندانه به‌نظر برسد، در اجرا شکست خورده است. سنجهٔ موفقیت یک کمپین، جسارتِ ایده نیست؛ رسیدنِ ایده به مخاطب است.

این یادداشت، دربارهٔ اسنپ‌پی نیست

شاید در اینجا این پرسش مطرح شود که اگر امروز دربارهٔ این کمپین یادداشتی بلند نوشته‌ایم، آیا این خود نشانهٔ موفقیت آن نیست؟ مگر نه اینکه یکی از اهداف تبلیغات، دیده شدن و ایجاد گفت‌وگوست؟ پاسخ، دست‌کم از نگاه این یادداشت، منفی است. نخست آنکه موضوع این نوشته صرفاً یک کمپین خاص نیست؛ این کمپین بهانه‌ای است برای نقد یک رویکرد گسترده‌تر در تبلیغات و ارتباطات ایران؛ از بی‌توجهی به خوانایی و زبان فارسی گرفته تا فرهنگ تمجید بی‌چون‌وچرای کمپین‌ها در فضای حرفه‌ای. 

دوم آنکه اگر صرفِ نقد شدن را معیار موفقیت بدانیم، اساساً دیگر هیچ اثر، کمپین یا محصولی را نمی‌توان نقد کرد؛ چراکه هر نقدی را می‌توان به‌عنوان «دیده شدن» تعبیر کرد. چنین استدلالی، هر ارزیابی حرفه‌ای را بی‌معنا می‌کند.

سرانجام، حتی اگر بپذیریم که جنجال می‌تواند در کوتاه‌مدت به افزایش دیده‌شدن یک برند کمک کند، تبدیل کردن «برانگیختن نقد» به یک استراتژی ارتباطی، انتخابی پرریسک است. سرمایهٔ اصلی برندها، تنها میزان دیده‌شدن نیست؛ کیفیت تداعی‌هایی است که در ذهن مخاطب شکل می‌گیرد. برندی که آگاهانه بر مبنای سوءبرداشت، ابهام یا واکنش‌های منفی جلب توجه کند، شاید برای چند روز بیشتر دیده شود، اما لزوماً اعتماد، اعتبار یا ترجیح مخاطب را به دست نمی‌آورد. در ارتباطات، هر توجهی الزاماً توجه ارزشمند نیست. آنچه اهمیت دارد، این است که برند به چه دلیلی در ذهن مخاطب ماندگار می‌شود، نه صرفاً اینکه دربارهٔ آن صحبت شده باشد.

کمپین اسنپ‌پی، به‌تنهایی، شاید سزاوار این‌همه بحث نبود؛ یک تجربهٔ بد در میان ده‌ها کمپین خوب از همین برند. آنچه این نمونه را قابل‌بحث می‌کند، بافتِ اطراف آن است: صنعتی که هر روز بیشتر به زبان فارسی بی‌اعتناست و رسانه‌ای حرفه‌ای مثل لینکدین فارسی که به‌جای نقد، تبدیل به سکوی تکرارِ یک‌صدای تعریف شده است. تا وقتی این دو روند ادامه دارد، کمپین بعدی هم می‌آید، بیلبورد بعدی هم نصب می‌شود و همان چرخهٔ تحسینِ بی‌محابا دوباره تکرار خواهد شد؛ مگر آنکه کسی، همین امروز، حاضر باشد بگوید که پادشاه لخت است.

Picture of کیارش اقبالی
کیارش اقبالی
دبیر تحریریۀ مُصوّر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *